تبلیغات
شُبیر علیه السلام - بی ارزش كردن زیارت
 
درباره وبلاگ


تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد

مدیر وبلاگ : عبرات
بی ارزش كردن زیارت
مرحوم محدث نوری رحمة اللّه علیه در دار السلام جلد دوم صفحه سیصدو سی وسه نقل نموده از علی بن عبدالحمید در كتاب انوار المضیئة كه سید جعفر بن علی از عمویش نقل كرده كه باجماعتی به خانه خدا رفتیم در این بین فقیه بن ثویره سوراوی متولی و معلم و راهنمای حج واحرام مابود، در آنجا با مردی كه از اهل یمن بود با ما دوست شد و پیشنهاد كرد كه به منزل او در مكه برویم ما هم پذیرفتیم و با او حركت كردیم و به منزلش رفتیم او غلامها وتجملات و ثروت زیادی داشت و برای ما غذائی حاضر كرد وپذیرائی گرمی از ما شد بعد از صرف غذا آماده مراجعة شدیم ، فقیه را نگه داشت و گفت با تو كاری دارم ما حركت كردیم قبل از اینكه به منزل خود برسیم فقیه بما ملحق شد سپس همگی باهم بطرف ابطح براه افتادیم چون شب از نیمه گذشت ناگهان دیدیم فقیه از خواب بیدار شده و گریه می كند و كلمه لااله الااللّه میگوید ما را قسم می داد كه برگردیم و در همان نیمه شب خود را به خانه اسعد بن اسد برسانیم هر چه عذر آوردیم كه خطر جانی داردزیرا دزدان وراهزنان در آنجا زیاد هستند قبول نكرد و به اصرار و التماس ماهم با او همراهی كردیم تا به در سرای اسعد بن اسد رسیده و دق الباب كردیم پشت در آمد خود را معرفی كردیم  گفت در این وقت ساعت از شب میترسم در را بروی شما بازكنم زیاد مبالغه نمودیم تا در را باز كرد و فقیه محرمانه با او به گفتگو پرداخت و او را قسم میداد و او هم میگفت هرگز اینكار را نخواهم كرد.

پرسیدم قضیه چیست ؟ اسعد گفت روز قبل من به ایشان گفتم تو بكربلا نزدیكی و زیاد بزیارت حضرت سید الشهداء (ع) می روی ولی من از كربلا دور هستم و توفیق زیارت آن حضرت را ندارم ولی من بزیارت بیت اللّه الحرام و حج زیاد رفتم ، از تو یك تقاضا و خواهشی دارم و آن اینكه یكی از زیارتهائی كه كربلا رفتی بمن بفروشی بیك حج ، قبول نكرد تا بالاخره راضی شدم نه حج و چهار مثقال طلای سرخ باو بدهم و او هم یك زیارت كربلا در مقابل بمن واگذارد راضی شد و الحال بمن میگوید معامله را فسخ كن سبب فسخ را هم نمی گوید و من هم حاضر نیستم این معامله را بهم بزنم .

ما به فقیه گفتیم چرا قبول نمی كنی ؟ جوابی نداد تا اینكه اصرار زیاد كردیم تاجریان را به این نحو نقل كرد، كه امشب در عالم رؤ یا دیدم قیامت برپاشده و مردم بطرف بهشت و جهنم روانه هستند منهم روانه بهشت شدم تا بحوض كوثر رسیدم و از مولا حضرت امیرالمؤ منین (ع) تقاضای آب كردم حضرت فرمود برو از حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام آب بگیر متوجه شدم كه حضرت زهرا سلام اللّه علیها لب حوض كوثر نشسته سلام كردم صورت مبارك را از من برگردانید و اعتنایی بمن نفرمود، عرضكردم بی بی من یكی از موالیان و دوستان و از شیعیان شما وفرزندان شما هستم فرمود: تو به ساحت مقدس فرزندم اهانت كردی و ارزش زیارت فرزندم حسین (ع) را پائین آوردی و در آنچه گرفته ای خداوند بتو بركت ندهد، با كمال ترس و وحشت از خواب برخاستم حالا هرچه الحاح میكنم این شخص نمی پذیرد اسعد تا این قضیه را شنید گفت حالا كه اینطور است اگر تمام كوه های مكه را طلا كنی و به من بدهی معامله را فسخ نخواهم كرد... بعد برگشتیم .

دوسال از این داستان گذشت كه فقر و بیچارگی فقیه را در بر گرفت و كارش بگدائی كشید و میگفت همه این بلاها بواسطه زهرا سلام اللّه علیها می باشد. (1)


پاورقی
1- زندگانی عشق
امکانات جانبی