تبلیغات
شُبیر علیه السلام - پلیس بی ادب
 
درباره وبلاگ


تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد

مدیر وبلاگ : عبرات
پلیس بی ادب
آقای حاج سید اسماعیل هاشمی  نقل می كند:در زمان حاج شیخ عبدالكریم حائری  (رضوان الله تعالی علیه) و داستان بی حجابی رضاخان قُلدر، دو تا پاسبان بودند كه خیلی اذیت می كردند.روزی زنی با روسری از خانه بیرون می آید، یكی از این پلیسها او را تعقیب می كند، آن زن هر چه او را قسم می دهد و حضرت اباالفضل (ع) را شفیع قرار می دهد در او اثر نمی بخشد. بلكه آن بی حیا توهین هم می كند كه اگر اباالفضل كاری از او ساخته می شد نمی گذاشت دستهای او ... همان روز بحمام می رود و دلش درد می گیرد، معالجات اثر نمی كند و بدرك می رسد. غسّال گفته بود: دیدم ، مثل اینكه سیلی به صورتش خورده شده باشد صورتش سیاه شده بود.

پلیس دیگر شقاوت بیشتری داشت ، گاهی وارد خانه ها می شد و زنها را از خانه بیرون می آورد و روسری از آنها برمی داشت .

زنی او را به حضرت اباالفضل (ع) قسم می دهد كه اذیت نكن ، در جواب می گوید: اگر حضرت كاری از او ساخته می شد.... زن ناراحت می شود و نفرین می كند: حضرت عباس جزایت را بدهد. همان شب مامؤ ریت پیدا می كند.كشیك بازار شود.وقتی می خواسته از سوراخ درب اطاق نگهبانی نگاهی به بازار كند. دستی به پشت گردن او می خورد و از اطاق بازار پائین می افتد و به درك می رسد. روز بعد برای خوشحالی ، تمام بازار را چراغانی می كنند . (1)


 

 پاورقی
1- (حضرت اباالفضل مظهر كمالات و كرامات ، ص 447)
امکانات جانبی