تبلیغات
شُبیر علیه السلام - افسر روسی
 
درباره وبلاگ


تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد

مدیر وبلاگ : عبرات
افسر روسی
مرحوم حاج ملاّ محمود زنجانی كه به حاج ملاّ آقا جان شهرت داشت ، پس از جنگ جهانی اول با پای پیاده به عراق و زیارت عتبات عالیات شتافت .در مسیر راه در شهر خانقین برای نماز به مسجد رفت و در آنجا با یك نفر افسر سابق بلشویك كه به صورت عجیبی هدایت یافته بود، آشنا شد و جریانی را از او شنیده كه خواندنی است این شما و این هم داستان مورد اشاره ، او فرمود:در شهر خانقین برای ادای نماز به مسجد رفتم و در آنجا مرد سفید پوست درشت و فربهی را دیدم كه مثل شیعه ها نماز می خواند از این موضوع تعجب كردم خدایا او كه مال شمال روسیّه است .

نمازش تمام شد، نزدیكش رفتم و پس از عرض سلام از لهجه اش یقین پیدا كردم كه او روسی است .با این وصف از وطن و مذهبش پرسیدم ، گفت : دوست عزیز من اهل لنینگراد شوروی هستم و در جنگ اول جهانی افسر و فرمانده دو هزار سرباز روسی بودم و ماموریتم تسخیر كربلا بود.بیرون شهر اردو زده و در اوج آمادگی در انتظار دریافت فرمان یورش به كربلا بودیم كه شبی در عالم رؤ یا شخصیّت گرانقدری را دیدم كه نزدم آمد و با من به زبان روسی سخن گفت و خطاب به من فرمود: دولت روس در این جنگ شكست خورده است و این خبر فردا به عراق می رسد و از پی انتشار خبر شكست روس ، همه سربازان روس كه در عراق مستقرّ هستند به دست مردم كشته می شوند و تو برای نجات خویش از مرگ ! به دست مردم ، اسلام را برگزین .

گفتم : سرورم شما كیستید؟ فرمود: من عباس قمربنی هاشم هستم . شیفته جمال پرفروغ و كمال وصف ناپذیر و بیان گرم و گیرای او شدم و همانجا به راهنمایی او اسلام آوردم .آنگاه فرمود: برخیز و از نیروهای ارتش روس فاصله بگیر.گفتم : آقا كجا بروم ؟ فرمود:نزدیك مقرّ فرماندهی ات اسبی است بر آن سوار شو كه تو را به نجف می رساند و آنجا پیش وكیل و شخصیت مورد اعتماد خاندان ما سیدابوالحسن برو. 
 

گفتم : سرورم : من تنها ده نفر مامورمراقب دارم چگونه بروم ؟ فرمود:آنها همه مست افتاده اند و متوجّه رفتن تو نخواهند شد.از خواب بیدار شدم و خیمه خویش را عطر آگین و نورانی احساس كردم ، با عجله لباس خود را پوشیدم و حركت كردم ، مراقبین و پاسداران من مست بودند.من از میان آنها گذشتم امّا گویی متوجّه نشدند.در نزدیك قرارگاه خویش اسبی آماده بود سوار شدم و آن مركب با شتاب پس از مدّتی كوتاه مرا در شهری پیاده كرد.در بهت و حیرت بودم كه دیدم در خانه ای باز شد و مرد كهنسال و منوّری بیرون آمد و به همراه او یك شیخ بود كه با من به زبان روسی سخن گفت :مرا به منزل دعوت كرد، از او پرسیدم :دوست عزیز آقا كیست ؟پاسخ داد: همان مرد فرزانه و بزرگی كه حضرت عباس(ع)  شما را به سوی او فرستاده و پیش از رسیدن شما، سفارشتان را به او نموده .بار دیگر اسلام آوردم و آن مرد بزرگ ، به شیخ دستور داد كه دستورات اسلام را به من بیاموزد و شگفت انگیزتر اینكه روز بعد هم خبر شكست دولت بلشوی روس در عراق انتشار یافت و عربهای خشمگین و به جان آمده ، به سربازان روسی یورش بردند و همه را قتل عام كردند.

پرسیدم : شما اینك اینجا چه می كنید؟گفت : هوای نجف بسیار گرم است به همین جهت آیت الله اصفهانی در تابستان ها كه هوای اینجا بهتر است مرا به اینجا می فرستد.پرسیدم : آیا باز هم حضرت عباس (ع) را زیارت كرده ای ؟ گفت : گاهی ما را هم مورد عنایت قرار می دهد. (1)


پاورقی
1- كرامات الصالحین ، 231

امکانات جانبی