تبلیغات
شُبیر علیه السلام - از هاجر تا زینب (سلام الله علیها)
 
درباره وبلاگ


تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد

مدیر وبلاگ : عبرات
از هاجر تا زینب (سلام الله علیها)
هنگامى كه زینب (س) برادرش حسین (ع) را دید كه تنها از كنار نهر علقمه باز مى گردد، با خواهران دیگر با صداى جانسوز فریاد مى زدند:((وا اخاه ! وا عباساه ! وا قله ناصراه ! واضیعتاه ! من بعدك))؛ واى برادرم ، واى عباس ، واى از كمى یاور و مصایب جانكاه ، واى از دیدن جاى خالى تو!(100)

زینب (س) به امام حسین (ع) عرض كرد: ((چرا برادرم عباس را با خود نیاوردى ؟))

امام (ع) در پاسخ فرمود: ((خواهرم ! هر چه خواستم بدن برادرم را بیاورم ، دیدم به قدر اعضاى بدنش بر اثر زخمها از همدیگر گسیخته كه نتوانستم ، آن را حركت دهم .))

زینب (س) گفتار فوق را به زبان مى آورد و مى گریست ، از جمله گفت :

((آه ! از كمى یاور و فقدان برادر!))
امام حسین (ع) فرمود: ((آرى ، آه از فقدان برادر و شكستن كمر!)).(101)

تسلای دل خانم رباب
صداى جانسوزى ، زینب كبرى (س) را از خاطرات خوش خویش ‍ جدا مى سازد. خدایا! این صداى ناله كیست ؟ آرى ، مى شنود صداى دلگرفته اى را كه مى خواند: ((اصغرم ! كودكم !))

با عجله راهى خیمه نیمه سوخته مى گردد و پرده خیمه را بالا مى زند كه ناگهان رباب را مى بیند كه زانوان خویش در بغل گرفته و گریه مى كند.

با متانت خاص خود مى فرماید: ((همسر برادرم ! چه شده ؟ مگر قرارمان بر سكوت نبود؟!))

رباب به گریه خویش با خواهر همسرش تكلم مى كند: ((امروز قدرى آب خوردم . سینه ام قدرى شیر پیدا كرده و یاد على اصغر و لب تشنه او افتادم كه در اثر عطش ، بر سینه من چنگ مى زد و تقاضاى آب داشت .))(114)

بى تابى زینب (س) كنار خیمه امام سجاد (ع)
یكى از سربازان دشمن مى گوید: بانوى بلند قامتى را كنار خیمه اى دیدم ، در حالى كه آتش اطراف آن خیمه شعله مى كشید، آن بانو گاهى به طرف راست و چپ و گاهى به آسمان نگاه مى كرد و دستهایش را بر اثر شدت ناراحتى به هم مى زد، و گاهى وارد آن خیمه مى شد، و بیرون مى آمد، با سرعت نزد او رفتم و گفتم : اى بانو مگر شعله آتش را نمى بینى چرا مانند سایر بانوان فرار نمى كنى ؟

زینب (س) گریه كرد و فرمود: اى آقا! ما شخص بیمارى در میان این خیمه داریم كه قدرت بر نشستن و برخاستن ندارد، چگونه او را تنها بگذارم و بروم با اینكه آتش از هر سو به طرف او شعله مى كشد؟(121)

زینب (س) كنار بدن پاره پاره
حمید بن مسلم (از سربازان دشمن) مى گوید: به خدا سوگند زینب دختر على (ع) را فراموش نمى كنم كه در كنار بدنهاى پاره پاره ، ناله و گریه مى كرد و با صداى جانسوز و قلب غمبار مى گفت:((وا محمداه صلى علیك ملائكة السّماء هذا حسین مرمل بالدماء، مقطّع الاعضاء و بناتك سبایا...))؛ فریاد اى محمد! درود فرشتگان آسمان بر تو باد، این حسین تو است كه در خون غوطور است ، اعضایش قطع شده ، و دختران تو به عنوان اسیر، عبور داده مى شوند...

و در روایت دیگر آمده : سخنان دیگرى فرمود، از جمله گفت :((...هذا حسین مجزور الرّاس من القفا، مسلوب العمامة و الرّداء...بابى المهموم حتى قضى ، بابى العطشان حتى مضى ، بابى من شیبته تقطر بالدماء...))؛ اى جد بزرگوار، این حسین تو است كه سرش را از قفا بریده اند، لباس و عمامه اش را به یغما برده اند، پدرم به فداى آن كسى كه با غمها و داغهاى فراوان شهید شد، پدرم به فداى آن تشنه كامى كه با لب تشنه جان داد، پدرم به فداى آن كسى كه قطرات خون از محاسن شریفش مى ریزد...

در بعضى از روایات آمده : اهل بیت (ع) عمر سعد را سوگند دادند آنها را از كنار قتلگاه عبور دهند، تا تجدید عهد با شهدا بنمایند.

راوى مى گوید: زینب كبرى (س) به گونه اى روضه خواند و گریه مى كرد كه ((فابكت و الله كل عدو و صدیق))؛ سوگند به خدا هر دوست و دشمن از گریه و گفتار زینب (س) گریه كرد.(122)

در بعضى از مقاتل آمده : زینب (س) خم شد و بدن پاره پاره برادر را در آغوش گرفت و دهانش را روى حلقوم بریده برادر نهاد و مى بوسید و مى گفت : ((اخى ! لو خیرت بین الرحیل و المقام عندك لاخترت المقام عندك و لو ان السباع تاءكل من لحمى))؛ اى برادرم ! اگر مرا بین سكونت در كنار تو (در كربلا) و بین رفتن به سوى مدینه ، مخیر مى نمودند، سكونت همراه تو را بر مى گزیدم ، گرچه درندگان بیابان گوشت بدنم را بخورند.(124)

چون چاره نیست ، مى روم و مى گذارمت
اى پاره پاره تن به خدا مى سپارمت


سپس گفت : ((یابن امى لقد كللت عن المدافعة لهؤ لاء و الاطفال و هذا متنى قد اسود من الضرب))؛ اى پسر مادرم ، از نگهدارى این كودكان و بانوان ، در برابر دشمن ، كوفته و درمانده شده ام و این كمر (یا چهره) من است كه بر اثر ضربه دشمن ، سیاه شده است.

پرستارى زینب (س) از فاطمه صغرى
طبق نقل علامه مجلسى ، فاطمه صغرى دختر امام حسین (ع) مى گوید: كنار خیمه ایستاده بودم و پیكردهاى پاره پاره شهیدان كربلا را مى نگریستم ، در این فكر بودم كه بر سر ما چه ..خواهد آمد، آیا ما را مى كشند یا اسیر مى كنند؟ ناگاه سوارى از دشمن به سوى ما آمد، با گره نیزه اش به بانوان مى زد و چادر و روسرى آنها را مى كشید و غارت مى كرد و آنها با فریادهاى خود، پیامبر (ص) على ، حسن و حسین (ع) را به یارى مى طلبیدند، بسیار پریشان بودم و بر خود مى لرزیدم ، به عمه ام زینب (ام كلثوم كبرى) پناه بردم . در این هنگام دیدم ، ستمگرى به سوى من آمد، فرار كردم و گمان نمودم كه از دستش نجات مى یابم ، با كعب نیزه بر بین شانه هایم زد، از جانب صورت به زمین افتادم ، گوشواره ام را كشید و گوشم را درید و گوشواره و مقنعه ام را ربود. خون از ناحیه گوش بر صورت و سرم جریان یافت ، بى هوش شدم ، وقتى كه به هوش آمدم ، دیدم سرم بر دامن عمه ام زینب (س) است و او گریه مى كرد و به من مى فرمود: ((برخیز به خیمه برویم و ببینیم تا بر بانوان حرم و برادر بیمارت چه گذشت)).

برخاسم و گفتم : ((اى عمه جان ! آیا پارچه اى هست تا با آن سرم را از نگاه ناظران بپوشانم ؟)) زینب (س) فرمود: ((یا بنتاه ! عمتك مثلك)) دخترم ! عمه تو نیز مثل تو است . با هم به خیمه بازگشتیم ، دیدم آنچه در خیمه بود، همه را غارت كردند و امام سجاد (ع) به صورت بر زمین افتاده است و از شدت گرسنگى و تشنگى و دردها قدرت حركت ندارد، ما براى او گریه كردیم و او براى ما گریه كرد.

گریه امام زمان (ع) بر اسیرى زینب
حاج ملا سلطانعلى ، كه از جمله عابدان و زاهدان بود، مى گوید:((در خواب به محضر مبارك امام زمان (ع) مشرف شدم ، عرض ‍ كردم : مولاى من ! آنچه در زیارت ناحیه مقدسه ذكر شده است كه ((فلانذبنك صباحا و مساء و لابكین عینك بدل الدموع دماء)) صحیح است ؟ فرمود: آرى !

گفتم : آن مصیبتى كه در سوگ آن ، به جاى اشك خون گریه مى كنید، كدام است ؟ آن مصیبت على اكبر است ؟ فرمود: نه ! اگر على اكبر زنده بود، او هم در این مصیبت ، خون گریه مى كرد!

گفتم : آیا مقصود مصیبت حضرت عباس (ع) است ؟ فرمود: نه ! بلكه آن حضرت عباس هم در حیات بود، او نیز در این مصیبت خون گریه مى كرد!

عرض كردم : آیا مصیبت حضرت سیدالشهداء (ع) است ؟ فرمود: نه ! اگر حضرت سید الشهداء (ع) هم بود، در این مصیبت خون گریه مى كرد!

پرسیدم : پس این كدام مصیبت است ؟ فرمود: مصیبت اسیر عمه ام زینب (س) است .))(131)


هنگامى كه زن غساله ، بدن رقیه (س) را غسل مى داد، ناگاه دست از غسل كشید، و گفت : ((سرپرست این اسیران كیست ؟))

حضرت زینب (س) فرمود: چه مى خواهى ؟

غساله گفت : این دخترك به چه بیمارى مبتلا بوده كه بدنش كبود است ؟

حضرت زینب (س) در پاسخ فرمود: اى زن ! او بیمار نبود؛ و این كبودی ها آثار تازیانه ها و ضربه هاى دشمنان است .(182)

و در روایت دیگر است كه آن زن دست از غسل كشید و دستهایش ‍ را بر سرش زد و گریست . گفتند: چرا بر سر مى زنى ؟ گفت : مادر این دختر كجاست تا به من بگوید چرا قسمتهایى از بدن این دخترك سیاه شده است ؟ گفتند: این سیاهى ها اثر تازیانه هاى دشمنان است .(183)

استاد ما، عالم عامل ، حضرت آیت الله عبدالكریم حق شناس ‍ فرمود:((در دوران طلبگى حجره اى كنار كتابخانه مسجد جامع در طبقه دوم داشتم . ایام محرم بود، در مسجد عزادارى امام حسین (ع) بر پا بود و من در حجره خود مشغول مطالعه بودم . هنگام مطالعه خوابم برد و پس از مدت كوتاهى بیدار شدم و برخاستم وضو گرفتم ، و به حجره بازگشتم . دفعه سوم در حال خواب و بیدارى بودم كه دیدم در بسته حجره ام باز شد و چند خانم مجلله وارد شدند. به من الهام شد كه یكى از آنها حضرت زینب (س) بود.

فرمود: چرا در مراسم عزادارى شكرت نمى كنى ؟

عرض كردم : مطالعه مى كنم ، بعد مى روم .

فرمود: نه ! در ایام محرم (یا روز عاشورا) درس تعطیل است ، باید بروى مجلس شركت كنى .

امام زمان (ع) كنار قبر عمه اش در شام
در مقدمه كتاب ((خصایص الزینبیه)) داستانى آمده است كه نشان مى دهد قبر زینب (س) در شام است و آن اینكه : مرحوم حاج محمد رضا سقازاده ، كه یكى از وعاظ توانمند بود، نقل مى كند: روزى به محضر یكى از علماى بزرگ و مجتهد مقدس ‍ و مهذب ، حاج ملاعلى همدانى مشرف گشتم و از او درباره مرقد حضرت زینب جویا شدم ، او در جوابم فرمود:((روزى مرحوم حضرت آیت الله الغظمى آقا ضیاء عراقى (كه از محققین و مراجع تقلید بود) فرمودند: شخصى شیعه مذهب از شیعیان قطیف عربستان به قصد زیارت حضرت امام رضا (ع) عازم ایران مى گردد. او در طول راه پول خود را گم مى كند. حیران و سرگردان مى ماند و براى رفع مشكل متوسل به حضرت بقیة الله امام زمان (عج) مى گردد. در همان حال سید نورانى را مى بیند كه به او مبلغى مرحمت كرده و مى گوید: این مبلغ تو را به ((سامره)) مى رساند.

چون به آن شهر رسیدى ، پیش وكیل ما ((حاج میزا حسن شیرازى)) مى روى و به او مى گویى : سید مهدى مى گوید آن قدر پول از طرف من به تو بدهد كه تو را به مشهد برساند و مشكل مالى ات را برطرف سازد. اگر او نشانه خواست ، به او بگو: امسال در فصل تابستان ، شما با حاج ملاعلى كنى طهرانى ، در شام در حرم عمه ام مشرف بودید، ازدحام جمعیت باعث شده بود كه حرم عمه ام كثیف گردد و آشغال ریخته شود. شما عبا از دوش گرفته و با آن حرم را جاروب كردى ! و حاج ملاعلى كنى نیز آن آشغال ها را بیرون مى ریخت ... و من در كنار شما بودم !!)).

شیعه قطیفى مى گوید: چون به سامرا رسیدم و به خدمت مرحوم شیرازى شرفیاب شدم جریان را به عرض او رساندم . بى اختیار در حالى كه اشك شوق مى ریخت ، دست در گردنم افكند و چشمهایم را بوسید و تبریك گفت و مبالغى را برایم مرحمت كرد.چون به تهران آمدم ، خدمت حاج آقاى كنى رسیدم و آن جریان را براى او نیز تعریف نمودم . او تصدیق كرد، ولى بسیار متاءثر گشت كه اى كاش این نمایندگى و افتخار نصیب او مى شد.(189)

نتیجه احترام یك سنى به زینب (س)
یكى از شیعیان ، به قصد زیارت قبر بى بى حضرت زینب (س) از ایران حركت كرد تا به گمرك ، در مرز بازرگان ، رسید. شخصى كه مسئول گمرك بود، پیر زن را خیلى اذیت كرد و به شدت او را آزار روحى داد. مرتب سؤ ال مى كرد: براى چه به شام مى روى ؟ پولهایت را جاى دیگر خرج كن .

زن گفت : اگر به شام بروم ، شكایت تو را به آن حضرت مى كنم .

گمركچى گفت : برو و هر چه مى خواهى بگو، من از كسى ترسى ندارم .

زن پس از اینكه خودش را به حرم و به قبر مطهر رساند، پس از زیارت با دلى شكسته و گریه كنان عرض كرد: اى بى بى ! تو را به جان حسین ات انتقام مرا از این مرد گمركچى بگیر.

زن هر بار به حرم مشرف مى شد، خواسته اش را تكرار مى كرد. آن شب در عالم خواب بى بى زینب (س) را دید كه آن را صدا زد.

زن متوجه شد و پرسید: شما كیستید؟

حضرت زینب (س) فرمود: دختر على بن ابى طالب (ع) هستم ، آیا از این مرد شكایت كردى ؟

زن عرض كرد: بله ، بى بى جان ! او به واسطه دوستى ما به شما مرا به سختى آزار داد من از شما مى خواهم انتقام مرا از او بگیرید.

بى بى فرمود: به خاطر من از گناه او بگذر.

زن گفت : از خطاى او نمى گذرم .

بى بى سه بار فرمایش خود را تكرار كرد و از زن خواست كه گمركچى را عفو كند و در هر بار زن با سماجت بسیار بر خواسته اش اصرار ورزید. روز بعد زن خواسته اش را دوباره تكرار كرد. شب بعد هم بى بى را در خواب و به زن فرمود: از خطاى گمركچى بگذر.

باز هم زن حرف بى بى را قبول نكرد و بار سوم بى بى به او فرمود: او را به من ببخش ، او كار خیر كرده و من مى خواهم تلافى كنم .

زن پرسید: اى بانوى دو جهان ! اى دختر مولاى من ، این مرد گمركچى كه شیعه نبود، این قدر مرا اذیت كرد، چه كارى انجام داده كه نزد شما محبوب شده است ؟ حضرت فرمود: او اهل تسنن است ، چند ماه پیش از این مكان رد مى شد و به سمت بغداد مى رفت . در بین راه چشمش به گنبد من افتاد، از همان راه دور براى من تواضع و احترام كرد. از این جهت او بر ما حقى دارد و تو باید او را عفو كنى و من ضامن مى شوم كه این كار تو را در قیامت تلافى كنم .

زن از خواب بیدار شد و سجده شكر را به جاى آورد و بعد به شهر خود مراجعت كرد.

در بین راه گمركچى زن را دید و از او پرسید: آیا شكایت مرا به بى بى كردى ؟

زن گفت : آرى اما بى بى به خاطر تواضع و احترامى كه به ایشان كردى ، تو را عفو كرد. سپس ماجرا را دقیق بازگو كرد.

مرد گفت : من از قوم قبیله عثمانى هستم و اكنون شیعه شدم . سپس ‍ ذكر شهادتین را به زبان جاى كرد.

(داستانهایی از کرامات حضرت زینب س: عباس عزیزی)

پی نوشت ها :
100-كبرت الاحمر، ص 162.

101-الحوادث و الوقایع ، ج 3 ص 23.
114- عقیله بنى هاشم ، ص 34 و 35.
121- معالى السبطین ، ج 2 ص 8
122-بحار الانوار، ج 45، ص 58 و 59
124- معالى السبطین ، ج 2، ص 55
131-شیفتگان حضرت مهدى (عج) ج 1 ص ‍ 145.
182-الوقایع و الحوادث ج 5، ص 81
183-مرقاة الایقان ، ص 52.
189-سیماى زینب كبرى ، ص 143.
امکانات جانبی