تبلیغات
شُبیر علیه السلام - قیام مسلم در كوفه
 
درباره وبلاگ


تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد

مدیر وبلاگ : عبرات
قیام مسلم در كوفه
مسلم كه از اوضاع هانى بى اطلاع بود، یكى از یاران خود را به دار الاماره فرستاد.همین كه دانست وى مورد ضرب و شتم قرار گرفته و زندانى شده است، به منادى خود گفت، شعار یا منصور امت (اى كسى كه مردم به یارى او مى ‏شتابند) در میان مردم سر دهد، و این شعارى بود كه در مواقع جنگى به كار برده مى ‏شد.دیرى نپایید كه چهار هزار نفر در اطراف خانه هانى فراهم آمدند.مسعودى در كتاب مروج الذهب آورده است كه ساعتى نگذشت كه هیجده هزار مرد گرد او جمع شدند.مسلم به طرف قصر ابن زیاد حركت كرد. عبید الله كه از مسجد بازمى‏ گشت مأمورین به وى اطلاع دادند كه مسلم قیام كرده است.ابن زیاد بلافاصله خود را به داخل قصر رسانید و درها را بست و خود را در گوشه‏ اى پنهان داشت، مسلم قبل از هر چیز در جمع آورى مردم بكوشید و آنان را همانند سپاهى منظم درآورد، و به آراستن آنان از چپ و راست پرداخت.و خود در میان آنان جاى گرفت.او همچنان به سوى قصر به راه افتاده بود و از مردم مى‏ خواست كه به یارى او بشتابند.دیرى نپایید كه انبوه مردم در بازار و مسجد فراهم آمدند .كار بر ابن زیاد تنگ شد.پس ناگزیر كسى را فرستاد تا بزرگان مردم كوفه را فراخوانند.اما تعداد افرادى كه نزد او آمدند بیش از پنجاه نفر نشد.سى نفر محافظین او و بیست نفر مردمان سرشناس كوفه و نزدیكان او بودند.

ابن زیاد با آنها كه در قصر بودند كه از بالا سر مى ‏كشیدند و لشگر مسلم را زیر نظر داشتند یاران مسلم به سوى آنها كه در قصر بودند سنگ پرتاب مى‏ كردند و آنان را دشنام مى ‏گفتند و مادر و پدرش را به باد ناسزا مى‏ گرفتند.پس ابن زیاد كثیر بن شهاب را فراخواند و به او دستور داد به همراه آن دسته از قبیله مذحج كه فرمانبردار او هستند بیرون رود و مردم را از یارى مسلم بن عقیل باز دارد و آنان را از جنگ بترساند.محمد بن اشعث را نیز مأمور ساخت با آن دسته از قبیله كنده و حضرموت كه فرمان او را پیروى مى‏ كردند به میان مردم بروند و آنان را از گرد مسلم پراكنده سازند، و پرچم امان براى پناهندگان ترتیب دهد، و براى عده ‏اى از اشرار مانند همین دستور را صادر كرد.و بقیه سران و مردم كوفه را نزد خود نگه داشت.زیرا كه شماره مردمى كه با او در قصر بودند اندك بود.بدین جهت به شدت در هراس بود، مردم كه در اطراف مسلم بودند و هر آن بر تعدادشان افزوده مى‏شد تا شامگاه درنگ كردند، و هر چه مى ‏گذشت كار بر آنان سخت‏ تر مى ‏شد.عبید الله به عده ‏اى از اشراف كه با وى بودند گفت كه به میان مردم بروند و به آنان وعده امتیازات و بخشش بسیارى را بدهند، و آنها را كه از فرمان وى سرپیچى كنند از محرومیت و عقوبت بترسانند.

كثیر بن شهاب در این باره بسیار سخن گفت، و آنان را از خطر ورود لشگر از شام بیم داد.مردم نیز همین كه این سخنان را شنیدند به تدریج پراكنده شدند و راه خانه‏هاى خود را پیش گرفتند.بسیارى از زنان نزد فرزند و برادر خود آمدند و از آنان خواستند كه به خانه برگردند و به ایشان گفتند: این جماعت كه در اینجا هستند مسلم را كافى است.از یك سو مردانى بودند كه دست فرزند و یا برادر خود را مى ‏گرفتند و به وى مى‏ گفتند: چنانچه فردا مردم شام برسند، شما در جنگ با آنان چگونه رفتار خواهید كرد؟ پس مردم همچنان پراكنده مى‏شدند تا آنكه تعداد یاران مسلم به پانصد نفر كاهش یافت.همین كه تاریكى شب فرا رسید باز هم تعداد دیگرى متفرق شدند، تا آنجا كه مسلم پس از خواندن نماز مغرب تنها سى نفر بیشتر را در آنجا مشاهده نكرد.هنوز به در مسجد نرسیده بود كه دید زیاده از ده نفر با وى همراه نیستند، و چون پاى از در بیرون نهاد، یكه و تنها شد و هیچ كس با او نبود.این ماجرا نشان مى ‏دهد كه مسلم بن عقیل رضوان الله علیه، هرگز در این امر كوتاهى نكرد، و سعى و تلاش بسیارى به كار برد تا جنبه تدبیر و دور اندیشى را از دست ندهد.اما بى ‏وفایى مردمان كوفه باعث شد كه با شكست روبرو گردد.

بدین ترتیب مسلم حیران و سرگردان در كوچه‏ هاى كوفه به راه افتاد و نمى ‏دانست كه به كجا برود، تا گذرش به خانه زنى به نام طوعه افتاد كه پسرى به نام بلال داشت و با دیگر مردم با مسلم همراه شده بود، و مادرش بر در خانه چشم به راه بلال ایستاده بود.پس مسلم به آن زن سلام كرد و او نیز جواب سلام وى را گفت: مسلم از او آب خواست. طوعه به وى آب داد.مسلم همانجا نشست.آن زن به داخل خانه رفت.دیرى نپایید كه برگشت و مرد را دید كه همچنان نشسته است.به وى گفت: اى بنده خدا، آیا آب نخوردى؟ مرد گفت، چرا، زن گفت، پس به خانه‏ات برو.مسلم پاسخى نداد.آن زن دوباره سخن خود را تكرار كرد .باز هم مسلم پاسخى نداد.بار سوم آن زن گفت، سبحان الله اى بنده خدا برخیز.خداوند تو را تندرستى دهد.به خانه خودت بازگرد، زیرا كه نشستن تو در اینجا شایسته نیست و من هرگز خوشنود نیستم.مسلم برخاست و گفت: اى زن، من در این شهر، خانه و فامیلى ندارم.

آیا ممكن است مرا پناه دهى؟ امیدوارم كه به زودى احسان تو را جبران كنم.زن از او پرسید، تو كیستى؟ وى گفت، من مسلم بن عقیل هستم.زن كه وى را شناخت، او را به داخل خانه برد.پس اتاقى غیر از اتاق خودش به او داد و آنجا را براى او فرش كرد و غذا براى او آورد.اما مسلم از خوردن غذا خوددارى كرد.دیرى نپایید كه بلال به خانه آمد.وقتى مشاهده كرد كه مادرش به اطاق دیگر رفت و آمد مى‏ كند، به این فكر افتاد كه امر فوق العاده ‏اى رخ داده است.او همچنان در این اندیشه بود تا سرانجام مادرش ماجراى ورود مسلم به خانه را به وى اطلاع داد.همین كه عبید الله دریافت كه در اطراف قصر سكوت برقرار شده، دانست كه مردم از گرد مسلم پراكنده شده‏ اند.به اطرافیان خود گفت: بنگرید آیا كسى را مى‏ بینید؟ آنان از بالاى قصر سركشیدند و كسى را ندیدند.پس از بالاى بام به مسجد آمدند.تخته ‏هاى سقف را كشیدند و با شعله‏ هاى آتش كه در دست داشتند اطراف قصر را نگاه كردند.همین كه عبید الله از متفرق شدن مردم اطمینان یافت به مسجد درآمد و گفت: اعلام كنند، از میان سربازان و سرشناسان و بزرگان شهر و جنگجویان هر كس نماز شام را در مسجد نخواند خونش به گردن خود اوست و مجازات خواهد شد.دیرى نپایید كه انبوه جمعیت فراهم آمدند.پس نماز را خواند و در محافظت سربازان خود بر منبر بالا رفت و گفت: (مسلم بن عقیل سفیه نادان در ایجاد اختلاف و دودستگى چنان كرد كه دیدید.او از ذمه خدا برى است و جان و مالش مباح است.

هر كس كه مسلم در خانه او پیدا شود و هر كس او را نزد ما آورد پول خون او را به او خواهیم پرداخت.اى بندگان از خدا بترسید و بر خود راه عقوبت را نگشایید.پس رو كرد به حصین بن تمیم كه رئیس محافظین او بود و گفت: اى حصین مادرت به عزایت بنشیند.باید از كوچه‏ هاى شهر مراقبت كنى، تا مسلم از این شهر به در نرود و او را نزد من بیاورى، زیرا من تو را بر تمام خانه‏ هاى مردم كوفه مسلط كردم، و ریاست پاسبانان با توست.آنگاه ابن زیاد به قصر خویش رفت.در مجلس خویش نشست و اجازه ورود به مردم داد.گروه مردم به دیدن او مى ‏آمدند.همین كه محمد بن اشعث از در وارد شد، ابن زیاد با شادى رو كرد به او و گفت: آفرین بر كسى كه در دوستى با ما وفادار بوده و از دشمنى با ما دورى كرده است.پس او را در كنار خود نشانید.چون صبح شد بلال پسر آن پیر زن به نزد عبد الرحمن پسر محمد بن اشعث آمد و از محل مسلم بن عقیل كه همان خانه خودشان بود او را آگاه ساخت.

باید دانست كه بلال فرزند طوعه با اولاد محمد بن اشعث ارتباط خویشاوندى داشت.بدین ترتیب كه طوعه از كنیزان اشعث بن قیس بود و از او نیز فرزند داشت.وقتى اشعث وى را آزاد كرد، اسید حضرمى او را به ازدواج خود درآورد و از او بلال به دنیا آمد.از این رو همین كه عبد الرحمن پدر بلال به محل اقامت مسلم واقف گردید، بلافاصله به طرف قصر آمد و این ماجرا را به اطلاع پدرش رسانید.عبید الله نزدیك محمد بن اشعث نشسته بود.با شنیدن این خبر با شتاب هفتاد نفر از یاران خود را همراه او به طرف جایگاه مسلم فرستاد.آنان به راه افتادند تا بدان خانه كه مسلم در آن جاى داشت رسیدند.همین كه مسلم صداى سم اسبان و سر و صداى مردان را شنید دانست كه براى دستگیرى او آمده ‏اند.پس با شمشیر خویش بر آنان حمله برد.آنها به خانه ریختند.مسلم كار را بر ایشان سخت گرفت و با شمشیر همچنان آنان را بزد تا از خانه بیرونشان كرد.بار دیگر به آن جناب هجوم بردند و او نیز با شدت بر آنان حمله كرد، تا آنجا كه مسلم تعداد بسیارى از آنان را به هلاكت رسانید و بین او و بكر بن حمران جنگ در گرفت.پس بكر شمشیرى به دهان مسلم وارد آورد كه لب بالاى او را شكافت و به لب پایین رسید و دندان پیشین او را از جاى كند.مسلم نیز ضربه‏اى سخت بر او زد و در پى آن شمشیرى بر گردنش وارد آورد چنان كه نزدیك بود تا درون او را بشكافد.همین كه آنها این دلاوری ها را دیدند به بالاى بامها رفتند و سنگ به سویش پرتاب كردند و دسته‏ هاى چوب را آتش زده بر سرش ریختند.مسلم با مشاهده این جریان به خود گفت: آیا این هیاهو و بلوا همه براى كشتن مسلم بن عقیل است؟ و ادامه داده گفت: حال كه چنین است، پس اى نفس به ناچار به سوى مرگ بشتاب.مسلم با گفتن این سخن از خانه بیرون آمد.با شمشیر برهنه بر دشمن مى‏تاخت.در این اثنا محمد بن اشعث رو كرد به او گفت: تو در امان هستى.اما او همچنان بر دشمن حمله مى‏برد و اشعار زیر را مى ‏خواند :

اقسمت لا اقتل الاحرا
و ان رأیت الموت شیئا نكرا
اخاف ان اكذب او اغرا
او اخلط البارد سخنا مرا
رد شعاع الشمس فاستقرا
كل امرئ یوما ملاق شرا
اضربكم و لا اخاف ضرا

محمد بن اشعث رو كرد به او و گفت: ما تو را فریب نمى ‏دهیم و دروغ نخواهیم گفت.در اثر پرتاب سنگ و جراحت هاى بسیار از سوى دشمن، ضعف و ناتوانى بر مسلم غالب گردید چنان كه توانایى جنگ نداشت.پس اندكى به دیوار تكیه داد.ابن اشعث بار دیگر گفتار خود را تكرار كرد و به وى امان داد.برخى گویند: مسلم در اثر جراحات بسیارى كه دشمن بر وى وارد كرده بود، یاراى حركت را از دست داد، و مردى از پشت نیزه‏اى بر او بزد و او را بر زمین انداخت .پس دشمن بر وى هجوم بردند و او را دستگیر كردند، و بر استرى نشاندند و محمد بن اشعث شمشیر و سلاح او را گرفت.یكى از شعرا در هجو محمد بن اشعث چنین مى ‏گوید:

و تركت عمك ان تقاتل دونه
فشلا و لو لا انت كان منیعا
و قتلت وافد آل بیت محمد
و سلبت اسیافا له و دروعا

مسلم در آن حال از حیات خود مأیوس شد و اشك از چشمانش سرازیر گشت و در حالى كه مى‏ گریست در پاسخ یكى از افرادى كه به وى گفت، گریه تو براى چیست؟ گفت: گریه من براى خودم نیست، و در پاسخ آن كس كه به وى گفت: آن مقصد بزرگى كه در نظر دارى، این آزارها در تحصیل آن بسیار نیست، وى گفت: به خدا سوگند من هرگز براى خود نمى‏ گریم و در كشته شدن هراسى بر من نیست هر چند كه دوست ندارم جان خود را بیهوده تلف كرده باشم.بلكه گریه من بر خاندان من است كه روى به این جانب آورده‏ اند.

آرى گریه من براى حسین و اهل بیت اوست كه اینك به طرف كوفه حركت كرده ‏اند.پس متوجه پسر اشعث گردیده گفت: آیا مى ‏توانى یك كار خیرى انجام دهى؟ زیرا من چنین مى ‏بینم كه امام حسین با خاندانش ترك دیار كرده و امروز یا فردا به سوى شما حركت خواهد كرد، از این رو از تو مى ‏خواهم كسى را نزد او بفرستى كه از زبان من به او بگوید كه پسر عمویت مسلم بن عقیل مى ‏گوید كه مسلم در دست مردم كوفه گرفتار شده و چنین مى ‏بیند كه تا شامگاه زنده نماند و به او بگوید پیغام فرستاده كه پدر و مادرم فداى تو باد.با خاندانت از این سفر بازگرد.زیرا مردم كوفه تو را فریب مى‏ دهند.زیرا كه آنان همان یاران پدرت بودند كه خود جهت دورى از ایشان آرزو مى ‏كرد كه مرگ او فرا رسد یا كشته شود.

در اینجا به این نكته بایستى اشاره كرد، كه پسر اشعث هر چند كه گفته بود: به خدا سوگند این كار را انجام خواهم داد، اما هرگز به عهد خود وفا نكرد.بدین ترتیب محمد بن اشعث مسلم بن عقیل را به قصر ابن زیاد برد.تشنگى بر آن جناب غلبه كرده بود.در كنار قصر، مسلم بن عمرو باهلى پدر قتیبه كه والى خراسان بود و ظرف آبى سرد در دست داشت توجه او را جلب كرد.پس از وى خواست جرعه آبى به او بدهد.مسلم بن عمرو گفت: مى ‏بینى چقدر این آب سرد است.به خدا قطره‏اى از آن نخواهى نوشید تا حمیم جهنم را بنوشى و از نوشیدن او مانع گردید .مسلم بن عقیل گفت، واى بر تو.مادرت به عزایت بنشیند كه تا این اندازه جفا پیشه و سنگدل هستى.اى پسر باهله، تو خود از نوشیدن حمیم جهنم و ماندن در آتش دوزخ از من سزاوارترى .

عمرو بن حریث كه در آنجا ایستاده بود بر حال مسلم رقت آورد.پس غلام خود را فرستاد كوزه آبى با قدحى آورد.سپس در آن آب ریخت و به مسلم داد.همین كه خواست بیاشامد، دهانش پر از خون مى ‏شد و نمى ‏توانست آب را بیاشامد.یكبار و دو بار قدح را پر كرد.اما بار سوم كه خواست آب را بنوشد دندانهاى پیشین آن جناب در قدح افتاد.پس گفت: سپاس خداى را، چنانچه این آب روزى من شده بود، بدون شك مى ‏توانستم از آن بنوشم.در این اثنا فرستاده ابن زیاد از قصر بیرون آمد و دستور داد او را وارد قصر كنند.مسلم چون به قصر درآمد با این كه ابن زیاد امیر بود بر وى سلام نكرد.یكى از پاسبانان گفت: بر امیر سلام كن مسلم گفت: واى بر تو ساكت باش.سوگند به خداى كه او بر من امیر نیست.ابن زیاد رو كرد به او و گفت : خواه بر من سلام كنى یا نكنى، من تو را خواهم كشت.مسلم در پاسخ او گفت، تو مرا خواهى كشت، اما بدان كه افرادى كه به مراتب از تو پست ‏تر و شرورتر بودند افرادى بهتر از مرا كشته ‏اند.ابن زیاد گفت: اگر تو را نكشم، خداوند مرا بكشد، و من تو را آنچنان خواهم كشت كه در اسلام هرگز سابقه نداشته باشد مسلم گفت، بدون شك در بدعت گذارى در اسلام تو از هر كس شایسته ‏ترى.

تو تنها كسى هستى كه دست خود را به زشت‏ترین و پست‏ترین اعمال، یعنى مثله كردن، كشتن به ناحق، آلوده ساخته و از غصب حكومت خوددارى نكرده ‏اى.در این حال ابن زیاد رو كرد به مسلم و گفت: اى كسى كه به نفرین گرفتار شدى و میان افراد جدایى افكندى و پیوند مسلمین را از هم گسستى و فتنه برپا ساختى.اما مسلم وى را پاسخ داد و گفت: گفته‏ هاى تو دروغ است. این معاویه و فرزندش یزید بودند كه میان مسلمانان را بر هم زدند، و آن كس كه فتنه و آشوب برپا ساخت تو و پدرت زیاد بن عبید بودید كه او خود از بندگان بنى علاج از قبیله ثقیف بود.ابن زیاد گفت: اى پسر عقیل، آرام باش.تو بودى كه رهسپار مردم كوفه گردیدى.افكار آنان را متفرق ساختى، اجتماع مردم را بر هم زدى و هماهنگى میان آنها را به اختلاف كشاندى.مسلم گفت: آمدن من به كوفه هرگز بدین منظور نبود.شما كه حكومت را در دست داشتید مرتكب اعمال زشت و ناروا شدید، و امر به معروف و كارهاى نیك را از میان برداشتید .و بى آنكه مردم راضى باشند بر آنان حكومت كردید، و همانند پادشاهان ایران و روم با ایشان رفتار كردید.

اما آمدن ما به میان ایشان بدان جهت بود كه امر به معروف كنیم و آنان را از اعمال ناروا باز داریم و به حكم كتاب خدا و سنت پیامبر ص دعوت كنیم و در این امور شایستگى ما از هر كس بیشتر است.ابن زیاد كه از سخنان مسلم به خشم آمده بود زبان به دشنام گشود، و على و حسن و حسین) و عقیل را به باد ناسزا گرفت.باز هم مسلم وى را پاسخ داد و گفت: اى ابن زیاد بدان كه تو و پدرت از هر كس سزاوارترید كه مورد دشنام قرار گیرید .پس اى دشمن خدا هر چه خواهى انجام ده.سپس عبید الله گفت: او را بالاى بام قصر ببرید و گردنش را بزنید و بدنش را به زیر اندازید.همین كه مسلم براى كشتن به راه افتاد همچنان به تسبیح و تكبیر مشغول بود و استغفار مى ‏كرد و به رسول الله، درود مى ‏فرستاد.بدین ترتیب سر از تنش جدا كردند و همراه با بدنش از بالا به زیر افكندند.آنگاه محمد بن اشعث برخاست و درباره هانى نزد ابن زیاد شفاعت كرد.اما نتیجه ‏اى نگرفت.ابن زیاد پس از كشتن مسلم هانى را پیش خواند و دستور داد او را به بازار برند و گردنش را بزنند.پس در حالى كه دستهاى او را بسته بودند فریاد مى‏زد، قبیله مذحج كجاست؟ پس چرا امروز به یارى من نمى ‏آیند؟ آنگاه دست خود را كشیده و ریسمان را باز كرد و در پى وسیله‏ اى بود كه از خود دفاع كند سپس مأمورین بر سرش ریختند و محكم او را بستند.در این اثنا یكى از غلام هاى ترك ابن زیاد كه رشید نام داشت ضربه ‏اى بر او وارد ساخت و هانى را از پاى درآورد.

مسعودى گوید: هانى فریاد مى‏ كرد، آل مراد كجا هستند.چون او رئیس و بزرگ این قبیله بود .گویند در آن وقت چهار هزار نفر زره‏ پوش و هشت هزار نفر پیاده با هانى همراه بودند، و چنانچه هم پیمانان او از قبیله كنده و غیر آن دعوت او را مى ‏پذیرفتند و به یاریش مى ‏آمدند، تعداد لشگریانش به سى هزار زره پوش مى ‏رسید.اما در آن روز همه آنان تن به خوارى و سستى دادند و وى را یارى نكردند.درباره هانى و مسلم و مصائبى كه بر آنها وارد آمد شاعرى چنین گفته است:

اذا كنت لا تدرین ما الموت فانظرى
الى هانئ فی السوق و ابن عقیل
الى بطل قد هشم السیف وجهه
و آخر یهوى فی طمار قتیل
اصابهما فرخ البغی فاصبحا
احادیث من یسعى بكل سبیل
تری جسدا تدغیر الموت لونه
و نضح دم قد سال كل مسیل
فتى كان احیا من فتاة حییة
و اقطع من ذی شفرتین صقیل
ایركب اسماء الهما لیج آمنا
و قد طلبته مذحج بذ حول

قیام مسلم در كوفه به روز سه شنبه هشتم ذى حجه كه آن را یوم الترویه نیز مى ‏گویند رخ داده است و روز شهادت آن بزرگوار را در روز عرفه یا چهارشنبه نهم ذى حجه نوشته ‏اند.


پی نوشت :
نویسنده: سید محسن امین ترجمه: على حجتى كرمانى

امکانات جانبی