تبلیغات
شُبیر علیه السلام - کوفه
 
درباره وبلاگ


تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد

مدیر وبلاگ : عبرات
کوفه
جلسات متعدد تفسیر قرآن داشت، کلاسش از همه شلوغ‌ تر بود. معمول زنان کوفه و دختران کوفه خود را مقید کرده بودند که در جلساتش حضور یابند. یکی از روزها، استاد استادان، علم بی پایان، باب ورودی به علم نبی ، حضرت امیر (ع) به صورت ناشناس گوشه ای ایستاد تا درس دخترش را بشنود؛

زمانی که دخترش را دید به جای اینکه خوشحال شود ناراحت شد ولی دختر فهمید علت چیست؛ گفت بابا مادرم همه چیز را برای من تعریف کرده، تعریف کرده توسط همین مردم چه بلاهایی رخ خواهد داد؛ تعریف کرده که چطور شاگردان مزد استادشان را می‌دهند.

همین بس که حضرت سجاد (ع) این نشانه را به او داده (انت بحمدالله عالمه غیر معلمه و فهمه غیر مفهمه).
امکانات جانبی