تبلیغات
شُبیر علیه السلام - شام
 
درباره وبلاگ


تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد

مدیر وبلاگ : عبرات
شام
رنج سفر ببینی، حال جسمی مناسب نداشته باشی، اوضاع همسفرانت خوب نباشد، مصیبت‌ های زیادی دیده باشی، از بهترین کسانت جدا شوی، در بند دشمن باشی و اسیر، در این اوضاع ازت تقاضا کنند حرف بزن، ازت تقاضا کنند سخن بگو، چقدر حرف می‌زنی، آیا اصلاً حرف می‌زنی، چطور حرف می‌زنی، چه مضامین و محتوایی به کار می‌بری؟

این اوضاع برای فردی در تاریخ اتفاق افتاده، عجیب اینکه زن بوده، عجیب‌ تر اینکه طوری لب به سخن باز کرده که شاهدان عینی گفتند: گویی امیر بیان زنده شده و دوباره بر فراز منبر رفته، عجیب‌ تر آنکه نفس‌های مرد و زن در سینه‌ ها حبس شده، عجیب‌ تر اینکه هر فرازی از عبارت، اشاره به آیه ای از آیات قرآن بوده، کار به جایی می‌رسد که (یبکون و قد وضعوا ایدیهم فی افواههم) (مردم دستشان را گاز می‌گرفتند) پیر مردی که آنجا بود مدام گریه می‌کرد، به صورتش می‌ زد که راست می‌گوید، راست می‌گوید.

گاهی برخی عبارت‌ها و گفتارها فهم گین تر، مخرب‌ تر، منهدم کننده تر از قوی‌ ترین تسلیحات جنگی و ادوات نظامی عمل می‌کنند، مثل این جمله‌ ی حضرت خطاب به یزید (لعنت الله علیه) (انی لاستصغر قدرک) به بزرگ‌ ترین مقام مملکتی و حکومتی بگویی نزد من پست هستی.

تحقیر دشمن در عین اسارت به دست دشمن، شجاعت می‌خواهد.
امکانات جانبی