شُبیر علیه السلام
درباره وبلاگ


تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد

مدیر وبلاگ : عبرات
مخصوصا خود ابا عبد الله که به میدان آمد در چه وقتی آمد؟ فکر کنید، عصر روز عاشوراست، چون تا ظهر شد هنوز عده ای از اصحاب بودند که نماز هم خواندند. از صبح تا عصر تلاش کرده است، چه تلاشهایی! بدن هر یک از اصحابش را غالبا خودش آورده در خیمه شهدا گذاشته است. بدن یارانش را خودش آورده است، به بالین یارانش خودش آمده است، اهل بیتش را خودش تسلی داده است. اینقدر تلاش کرده که خدا می داند! گذشته از آن داغ هایی که دیده است. آخرین کسی که به میدان می آید خودش است. خیال کردند که دیگر در یک چنین شرایطی می توانند با حسین مبارزه کنند. هر کسی که جلو آمد لحظه ای مهلتش نداد که فریاد عمر سعد بلند شد، گفت خدا مرگتان بدهد، مادرهایتان به عزایتان بنشینند، به مبارزه چه کسی رفته اید؟!

«هذا ابن قتال العرب» (1) این، پسر کشنده عرب است، پسر علی بن ابی طالب است «و الله لنفس ابیه بین جنبیه»(2) به خدا روح پدرش علی در کالبد این است، به جنگ این نروید. این علامت شکست بود یا نه؟ سی هزار نفر از جنگ تن به تن کردن با یک مرد تنهای غریب آن همه مصیبت دیده، آن همه زحمت کشیده و آن همه تلاش کرده تشنه گرسنه عقب نشینی می کنند.



نه تنها در مقابل شمشیر ابا عبد الله شکست خوردند، در مقابل منطقش هم شکست خوردند. ابا عبد الله در روز عاشورا قبل از شروع جنگ دو سه بار خطابه انشاء کرد. واقعا خود آن خطابه ها عجیب است. کسانی که اهل سخن هستند می دانند ممکن نیست در حال عادی انسان بتواند سخنی بگوید که تا حد اعلی اوج بگیرد. باید روح بشر به اهتزاز بیاید. مخصوصا اگر سخن از نوع مرثیه باشد باید دل آدم خیلی سوخته باشد تا یک مرثیه خوب بگوید. اگر بخواهد غزل بگوید باید سخت دچار احساسات عشقی باشد تا غزل خوبی بگوید. اگر بخواهد حماسه بگوید، باید سخت احساسات حماسی داشته باشد تا یک سخن حماسه بگوید.

وقتی آن خطبه های ابا عبد الله را می بینیم، مخصوصا مفصل ترین خطبه اش، همان که در روز عاشورا آمد از اسب پیاده شد، سوار شتر شد، برای اینکه شتر بلندتر است، می خواست یک جای مرتفعتری باشد تا صدایش بهتر به جمعیت برسد. فرمود: «تبا لکم ایتها الجماعة و ترحا حین استصرختمونا و الهین فاصرخناکم موجفین.» (3) راستی نمونه ای از خطبه های علی علیه السلام است. اگر خطبه های علی را کنار بگذاریم دیگر خطبه ای به این پرشوری در دنیا پیدا نمی شود. یک بار و دو بار و سه بار صحبت کرد، عمر سعد بر لشکریان خودش ترسید که مبادا نطق حسین اینها را تحت تاثیر قرار بدهد. نوبت دیگر که ابا عبد الله آمد صحبت کند (ببینید چقدر نامردی کردند، چقدر روحشان شکست خورده بود! ) دستور داد سر و صدا کنید، دستتان را به دهانتان بزنید که کسی صدای حسین را نشنود. آیا این علامت شکست نیست؟ آیا این علامت پیروزی حسین نیست؟ آیا این نباید برای ما درس باشد که یک بشر اگر با ایمان باشد، اگر موحد باشد، اگر به خدا پیوند داشته باشد، اگر به آن دنیا ایمان داشته باشد، اگر نفس مطمئنه باشد، یکتنه سی هزار نفر را از نظر روحی شکست می دهد، آیا این طور نیست؟ نمونه اینها را شما دیگر کجا پیدا می کنید؟ شما چه کسی را در دنیا پیدا می کنید که در شرایطی مثل شرایط حسین بن علی قرار بگیرد، دو کلمه از آن خطابه حسین بن علی را بتواند بخواند؟ دو کلمه از آن خطابه زینب (سلام الله علیها) آن زینب داغ دیده را در دم دروازه کوفه بخواند؟ اینها درس است. گفته اند این عزا را احیا کنید و زنده نگه دارید که این نکته ها را بفهمید و دریابید، برای اینکه عظمت حسین را درک کنید، برای اینکه اشکی اگر می ریزید، از روی معرفت باشد. معرفت حسین شما را بالا می برد، شما را انسان می کند، شما را آزاد مرد می کند، شما را اهل حق و حقیقت می کند، اهل عدالت می کند، یک مسلمان واقعی می کند. مکتب حسین، مکتب انسانسازی است نه مکتب گنهکار سازی. حسین سنگر عمل صالح است نه سنگر گناهکاری.

پس این است فلسفه این که گفته اند عزای حسین بن علی را زنده نگه دارید. ببینید چه مصیبتی برای حسین بن علی پیش نیامد، چه سختی پیش نیامد، چه بلا و گرفتاری پیش نیامد؟ ببینید در مقابل همه اینها آیا حسین بن علی سرفراز بیرون آمد یا نه؟ پس شما هم یک ذره شیعه او باشید، یک ذره پیرو او باشید. توحید را ببینید! ایمان به معاد و آخرت را ببینید! در صبح روز عاشورا جمله ای گفت که در آن وقت شاید انسان باور نکند که این جمله چقدر از روی حقیقت گفته شده است. نوشته اند همین که نماز صبح را با اصحاب خودش خواند، رو به اصحاب خودش کرد و فرمود: اصحاب من! آماده باشید. مردن جز یک پلی نیست که شما را از دنیایی به دنیای دیگر عبور می دهد، از یک دنیای بسیار سخت به یک دنیای بسیار عالی و شریف و لطیف. این سخنش بود، اما عملش را ببینید. این را که حسین بن علی نگفته است، دیگران گفته اند، حضار گفته اند، کسانی که وقایع نگار بوده اند. گفته اند. حتی حمید بن مسلم که وقایع نگار عمر سعد است این قضیه را گفته است. می گوید من تعجب می کنم از حسین بن علی که هر چه شهادتش نزدیکتر و کار بر او سخت تر می شد چهره اش بر افروخته تر می شد. مثل آدمی که به وصل دارد نزدیک می شود. کانه خوشحالتر می شود. حتی یک جمله ای دارد، می گوید آن لحظات آخر که من سراغ حسین بن علی علیه السلام رفتم، وقتی رسیدم که آن لعین ازل و ابد سر مقدسش را از بدن جدا کرده بود. چشمم که افتاد، آن بشاشت و روشنی چهره اش آنچنان مرا گرفت که کشته شدنش را فراموش کردم: «لقد شغلنی نور وجهه عن الفکرة فی قتله» (4). آیا شما برای این نمونه پیدا می کنید؟ اگر نمونه پیدا کردید، بعد به جای عزای حسینی عزای او را می گیریم، به جای یاد حسین از او یاد می کنیم.

نوشته اند ابا عبد الله در حملات خودش نقطه ای را در میدان مرکز قرار داده بود.مرکز حملاتش آنجا بود. مخصوصا نقطه ای را امام انتخاب کرده بود که نزدیک خیام حرم باشد و از خیام حرم خیلی دور نباشد، به دو منظور. یک منظور این که می دانست که اینها چقدر نامرد و غیر انسانند. اینها همین مقدار حمیت ندارند که لا اقل بگویند که ما با حسین طرف هستیم، پس متعرض خیمه ها نشویم. می خواست تا جان در بدن دارد، تا این رگ گردنش می جنبد، کسی متعرض خیام حرمش نشود. حمله می کرد، از جلو او فرار می کردند، ولی زیاد تعقیب نمی کرد، بر می گشت مبادا خیام حرمش مورد تعرض قرار بگیرد. دیگر اینکه می خواست تا زنده است اهل بیتش بدانند که او زنده است. نقطه ای را مرکز قرار داده بود که صدای حضرت می رسید. وقتی که بر می گشت، در آن نقطه می ایستاد، فریاد می کرد: «لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم» . وقتی که این فریاد حسین بلند می شد اهل بیت سکونت خاطری پیدا می کردند، می گفتند آقا هنوز زنده است. امام به اهل بیت فرموده بود تا من زنده هستم هرگز از خیمه ها بیرون نیایید. این حرفها را باور نکنید که اینها دم به دم بیرون می دویدند، ابدا! دستور آقا بود که تا من زنده هستم در خیمه ها باشید، حرف سستی از دهان شما بیرون نیاید که اجر شما ضایع می شود. مطمئن باشید عاقبت شما خیر است، نجات پیدا می کنید و خداوند دشمنان شما را عذاب خواهد کرد، به زودی هم عذاب خواهد کرد. اینها را به آنها فرموده بود. آنها اجازه نداشتند و بیرون هم نمی آمدند. غیرت حسین بن علی اجازه نمی داد. غیرت و فت خود آنها اجازه نمی داد که بیرون بیایند، بیرون هم نمی آمدند. صدای آقا را که می شنیدند: «لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم» یک اطمینان خاطری پیدا می کردند. چون آقا وداع کرده بودند و یک بار یا دو بار دیگر هم بعد از وداع آمده بودند و خبر گرفته بودند، این بود که اهل بیت امام هنوز انتظار آمدن امام را داشتند.

اسب های عربی برای میدان جنگ تربیت می شدند. اسب حیوان تربیت پذیری است. اینها وقتی که صاحبشان کشته می شد عکس العمل های خاصی از خودشان نشان می دادند.اهل بیت ابا عبد الله در داخل خیمه هستند، همین طور منتظر ببینند کی صدای آقا را می شنوند یا شاید یک بار دیگر جمال آقا را زیارت می کنند که یک وقت صدای همهمه اسب ابا عبد الله بلند شد. آمدند در خیمه. خیال کردند آقا آمده اند. یک وقت دیدند این اسب آمده است ولی در حالی که زین او واژگون است. اینجاست که اولاد ابا عبد الله، خاندان ابا عبد الله فریاد واحسینا و وامحمدا را بلند کردند. دور این اسب را گرفتند. نوحه سرایی طبیعت بشر است. انسان وقتی می خواهد درد دل خودش را بگوید به صورت نوحه سرایی می گوید، آسمان را مخاطب قرار می دهد، زمین را مخاطب قرار می دهد، درختی را مخاطب قرار می دهد، خودش را مخاطب قرار می دهد، انسان دیگری را مخاطب قرار می دهد، حیوانی را مخاطب قرار می دهد. هر یک از افراد خاندان ابا عبد الله به نحوی نوحه سرایی را آغاز کردند. آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گریه کردن هم ندارید. من که از دنیا رفتم البته نوحه سرایی کنید. گریه است، انسان وقتی غصه دارد باید گریه کند تا عقده دلش خالی شود. اجازه گریه کردن را بعد از این جریان یافته بودند. در همان حال شروع کردند به گریستن.

نوشته اند حسین بن علی علیه السلام دخترکی دارد که خیلی هم این دختر را دوست می داشت، سکینه خاتون که بعد هم یک زن ادیبه عالمه ای شد و زنی بود که همه علما و ادبا برای او اهمیت و احترام قائل بودند. ابا عبد الله خیلی این طفل را دوست می داشت. او هم به آقا فوق العاده علاقه مند بود. نوشته اند این بچه به صورت نوحه سرایی جمله هایی گفت که دلهای همه را کباب کرد. به حالت نوحه سرایی این اسب را مخاطب قرار داده است، می گوید: «یا جواد ابی هل سقی ابی ام قتل عطشانا؟» ای اسب پدرم، پدر من وقتی که رفت تشنه بود، آیا پدر من را سیراب کردند یا با لب تشنه شهید کردند؟ این در چه وقت بود؟ وقتی است که دیگر ابا عبد الله از روی اسب به روی زمین افتاده است. این جنگ با یک تیر شروع شد و با یک تیر خاتمه پیدا کرد. پیش از ظهر عاشورا که شد، بعد از آن اتمام حجتهای امام، عمر سعد کسی بود که تیری به کمان کرد و فرستاد به(5)...

پی نوشت ها :
1- بحار الانوار، ج 45/ص 50
2- همان، ج 44/ص 390، با اندکی اختلاف
3 - اللهوف، ص/ 41
4-همان، ص 53، با اندکی اختلاف.
5- [چند ثانیه ای نوار افتادگی دارد. ]
منبع : کتاب مجموعه آثار شهید مطهری جلد 17


نوع مطلب : امام حسین (ع)، 
برچسب ها : ابا عبد الله، عاشورا، جنگ، قدرت روحی، خطبه ها،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
پیوندهای روزانه
امکانات جانبی