تبلیغات
شُبیر علیه السلام - هوای وصل

می ایستم مقابل گنبد سبز. از کاروان،جدا مانده ام. بچه ها همه صبح آمده بودند زیارت. سرم را می گیرم بالا؛آفتاب، میزند توی چشمم. با خودم، نه مفاتیح آورده ام، نه از آن کتاب های آداب حرمین که به هر کداممان یکی داده بودند. نمی دانم چه باید بکنم. بچه ها ساعت 10صبح، از زیارت برگشته بودند. بیدارم که کردند، پرسیدم: تا حالا همان جا بودید؟ این همه وقت!

کلی خدا را شکر کردم که با آنها نرفته بودم. زیارت که این همه طولانی نمی شود؛ آن هم توی این آفتاب سوزان مدینه. دوباره سرم را می گیرم بالا. به گنبد
سبز نگاه می کنم. باید چیزی بگویم و بروم داخل. اولین و آخرین چیزی که یادم مانده، همین است که بدون اجازه ، وارد خانه کسی نباید شد.

می ایستم؛ مثل دفعاتی که جلوی حرم امام رضا علیه السلام می ایستادم. نمی دانم چه باید بخوانم. توی حرم امام رضا علیه السلام، اذن دخول را جلوی همه درها زده اند.آدم گیج نمی شود؛ از هر دری که وارد شود، یکی از این اذن دخول را می بیند و همان جا می خواند. ازهمه زیارت نامه ها، فقط اذن دخول را بلدم و همیشه می خوانم.

هنوز ایستاده ام.آفتاب توی سرم است. نمی دانم اذن دخول حرم پیامبر) چه می شود.گیج شده ام. همان جا جملاتی را هم که پیش از این می خواندم، از ذهنم فرار می کند. راه می افتم تا شاید قدم زدن، به مرور خاطراتم کمک کند. حرم را دور می زنم، حالا سمت راستم، دیوارهای حرم است، وسمت چپ،جایی انگار...انگار بقیع است. دیگر پشیمان شده ام که چرا همراه بقیه نیامدم زیارت.

از در می روم داخل؛ گنبد خضرا،درست روبه رویم است.کفش هایم را در می آورم. می خواهم وارد شوم. جملات، انگار یادم می آیند؛ أ أدخل یا الله . . .أ أدخل یا رسول الله . . .

بالای در را نگاه می کنم؛ نوشته باب جبرئیل. یاد حرف مادربزرگم می افتم که گفته بود روبه روی این در، خانه حضرت زهراست. خنکای ملایمی از داخل به صورتم می خورد. سردم می شود. به فارسی می گویم: اجازه می دهید خانم

كیست آرام نشست ، روی پیشانی ایوان خدا
كیست مهتاب در این ظلمت شب ؟
سایه ای روشن و گرم
كیست بر روی تن دیوارم
آی آرام بگیر، ای دل كوچك من
اوست یك قاصدكِ كوچكِ عشق
آمد از دشت پر از مهر و صفا
اوست یك بال كبوتر به تن زخمی گل
او حضوری گرم است ،
روی سرمای جنون و نوازشگر غم
روی حرمان غروب
می شناسم نفس پنجره ها ، قاب كوچك بی عكس
و نوایی پس این ثانیه ها
و دل آشوبی باغ ، و سرشكی غمبار
روی این گونه من ، آه آرام وزید ، یك نسیم پر جان
و تن كوچك این قلب من
رنگ مهتاب و چكاوك ها را
اوست آمد به پریشانی من
اوست می آید از این راه دراز
اوست در قلب من اینجا جاری

صلی الله علیک یا رسول الله


،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 دی 1391 توسط عبرات
نمایش نظرات 1 تا 30

کلیه حقوق این وبلاگ برای شبیر محفوظ است و هر گونه کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز است