مقاتل
معرفی کتاب

«آینه در کربلاست» اثر دکتر محمدرضا سنگری تنها با گذشت یک سال از انتشار به چاپ هفتم رسیده است؛ این اثر روایتی کامل از واقعه عاشوراست.آینه در کربلاست از دقیقترین و جزئی پردازانه‌ترین تاریخ نوشته های عاشورا است که نویسنده در آن با استفاده از منابع دست اول و مورد وثوق علمای تاریخ شیعه، تحلیل جامعی از حادثه کربلا ارائه می‌دهد.

نظرسنجی
به نظر شما عوامل قیام امام حسین(ع) کدام موارد زیر است؟








حمایت
  • حسین(علیه السلام) گوهر جاودانه ادیان

    رود خونی كه از شهیدان كربلا بر صحرای طف جاری شد، فرات حقیقتی گشت كه جرعه نوشان عزت و آزادگی را ازهر مذهب و مسلك و هر دین و آیین به قدر تشنگی سیراب كرد....

    ادامه مطلب ...
  • عشق به سیدالشهدا

    ستمگران و حكام ‏جور و پیروان باطل، وقتى با یك فكر و ایمان و گرایش معنوى ‏نتوانند مبارزه و مقابله كنند، به مظاهر و نمودها و سمبل هاى آن تفكر و باور حمله مى‏ كنند....

    ادامه مطلب ...
  • ارتباط امام مهدى(ع) با امام حسین(ع)

    از زمان خلقت آدم ابوالبشر تاكنون همواره دو جریان حقّ و باطل به موازات هم پیش‏رفته و كره خاك هیچ‏گاه از مصاف این دو جریان خالى نبوده است. پیروان هر یك از حق‏ مداران گذشته، همواره بسترسازان حق‏گرایان آینده...

    ادامه مطلب ...
  • سرّ عدد چهل

    اعداد نه تنها در زندگی مادی که در زندگی معنوی ما نیز حائز اهمیت فراوانند ، تعدا رکعات نماز ، تعداد تسبیحات اربعه ، تعداد تسبیحات حضرت فاطمه (س) و امثال اینها نشان می دهند که زندگی معنوی جدا از اعداد نیست ...

    ادامه مطلب ...
یکشنبه 24 مرداد 1395 :: نویسنده : عبرات
دستش را گرفت. پاهایش را نگاه کرد تا روی پله ها بگذارد. خودش پشت سرش رفت و روی صندلی اتوبوس نشست. چادرش را مرتب کرد. لب هایش تکان می خورد. همان طورکه لب هایش تکان می خورد، سرش را چرخاند و به خود و پسرش فوت کرد. بعد لحظه ای ساکت شد و گفت: «اگر این دفعه هم مثل دفعه قبلت بشود چی؟»...

همان طور که بند کفش هایش را می بست، یکهو بی حرکت شد. موبایلش را برداشت و در دفتر تلفن، ص را وارد کرد. صالح را گرفت: «آقا! ما را حلال کنید دیگر... ان شاء الله می خواهیم برویم کربلا... یکهویی شد... برای اربعین».

از زیر قرآن رد شد. خم شد پایین. پایش را بوسید. مادر زیر بازویش را گرفت و بلندش کرد. روبوسی کردند. صورتش چین خورده و خیس بود. همان طورکه دست های زبرش توی دستش بود، خم شد و دستش را بوسید. لحظه ای به هم نگاه کردند. با صلوات سوار اتوبوس شدند. به ذهنش فشار آورد. ببیند کسی را جا انداخته یا نه. دفتر تلفن موبایلش را نگاه کرد. همه را دانه دانه چک کرد. روی یک اسم ماند. کمی مکث کرد و شماره گرفت: «سلام آقا!... کربلا حلال کنید... کی گفته؟... بمب... کربلا؟... نه بابا... تا حالا که مرز باز بود... توکل بر خدا.» دلش شور می زد. یاد آخرین نگاه مادر افتاد. می خواست خودش برود، اما نگذاشت. گفت که هنوز امنیت ندارد. سنش هم که بالا بود و خطرناک. طلاهایش را فروخت، حتی حلقه ازدواج و گردن بند کعبه یادگار پدرش را. نذر کرده بود یک زیارت اربعین در کربلا بخواند. اگر توانست خودش و اگر نه نایب بگیرد.

به بیرون نگاه کرد. هنوز قم را رد نکرده بودند. بلند شد. سر صندلی مدیر کاروان رفت. دانه های تسبیح تربتش را به آرامی رد می کرد. موهای وسط سرش ریخته بود. مدیر سرش را بلند کرد و بعد از سلام با هم دست دادند: «...آقا! مرزها بسته شده؟» مدیر نگاه کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: «چطور؟» احساس می کرد موهای سرش دانه دانه می خواهند از جا دربیایند. انگار قلبش در دهانش می زد. دستش را روی سینه اش گذاشت. یادگار جوان مرگ مغزی. مادر نذر کرده بود اگر پیوند موفق باشد، یک زیارت اربعین در حرم امام حسین(ع) بخواند. آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: «پس درسته؟» مدیر دست او را توی دستش گرفت. چند بار پشت دستش زد و گفت: «تا حالا که چیزی اعلام نکردند، توکل بر خدا.» کمی راحت شد، اما دانه های عرق همین طور از تیره پشتش به پایین می رفت.

آن قدر عرق کرده بود که موها و ریش های قهوه ای روشنش حسابی تر شده بود. پیراهنش را توی شلوارش مرتب کرد و آرام برگشت. پیرمردی چند بار به پشتش زد. برگشت. پیرمرد لیوانش را جلو آورد و گفت: «جوان! بی زحمت این لیوان را آب کن.» لب های پیرمرد خشک شده بود.

موبایلش زنگ زد. «سلام مادر... نه هنوز لب مرزیم... دلت شور نزند... پنجاه ـ شصت تا اتوبوس هست. چهار پنج ساعت... بله... تن ماهی... ».

اتوبوس تکانی خورد و حرکت کرد. زن ها چادرها را مرتب باز و بسته می کردند و خود را باد می زدند. مردها کت ها را درآوردند. مداح کاروان جامعه کبیره را هم تمام کرد. زیارت عاشورا و دعای توسل هم خوانده بود. مدیر بالا آمد: «فعلاً باید صبر کنیم.» آفتاب مستقیم می تابید، توی اتوبوس گرم شده بود. آب بهداشتی هم کم بود. فکر نمی کردند این قدر معطلی داشته باشد. از صبح لب مرز بودند. از اتوبوس پیاده شدند. بیابان بود و سایه اتوبوس ها. هرکس گوشه ای پیدا شد، چفیه اش را درآورد و چند قطره آب زد و روی صورتش انداخت. چشم هایش را بست. هرطور بود شب را خوابیدند. صبح مدیر وسط اتوبوس ایستاد و مقدمه چینی کرد: «شما که تا اینجا آمده اید، انگاری خود کربلا رفتید. باید راضی باشید به رضای خدا.» پیرمرد بلند زد زیر گریه و گفت: «از کجا معلوم دیگر بتوانم بیایم.» همهمه شد. دستش را گذاشت روی قلبش. مدیر سرش را بلند کرد و گفت: «تا ظهر صبر می کنیم. اگر رد شدیم که چه خوب، اگر رد نشدیم... .» پیاده شد. گوشه ای نشست. نیم ساعت بعد مدیر آمد و گفت: «سوار شوید، رد شدیم.» پیرمرد با خنده می دوید. صلوات فرستادند و از مرز رد شدند، اما هنوز چند کیلومتر نرفته بودند که دوباره در ایست بازرسی نگه شان داشتند. خبر دادند در آن نزدیکی بمبی گذاشته اند و چندین نفر کشته و زخمی شده اند. نمی توانستند امنیت را تضمین کنند. قلبش را فشار داد. دنبال مقصر می گشت. شاید فکر می کرد لیاقت نداشته.

به صورت مادر نگاه کرد. 65 سال. حتماً خیرش به این بود که با او بیاید. کس دیگری که نبود او را ببرد. آرزو به دل می ماند پیرزن. لبخند خشک شده مادر را که دید، از فکر بیرون آمد. چشم دوخته بود به چشم های پسر. لبخندی زد و گفت: «نه، ان شاء الله الان کربلا و نجف امنیت دارد».

مادر سرش را زیر انداخت. روبه روی حرم ایستادند. بلند خواند تا مادر هم بشنود و تکرار کند: «السلام علی ولیّ الله و حبیبه. السلام علی خلیل الله و نجیبه. السلام علی...».[1]

سیده راضیه حسینی
[1]. بخشی از زیارت اربعین.





نوع مطلب : امام حسین (ع)
برچسب ها : اربعین، کربلا، زیارت، نذر، مادر،


هوای دل



تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد
امکانات


آمار
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :