مقاتل
معرفی کتاب

«آینه در کربلاست» اثر دکتر محمدرضا سنگری تنها با گذشت یک سال از انتشار به چاپ هفتم رسیده است؛ این اثر روایتی کامل از واقعه عاشوراست.آینه در کربلاست از دقیقترین و جزئی پردازانه‌ترین تاریخ نوشته های عاشورا است که نویسنده در آن با استفاده از منابع دست اول و مورد وثوق علمای تاریخ شیعه، تحلیل جامعی از حادثه کربلا ارائه می‌دهد.

نظرسنجی
به نظر شما عوامل قیام امام حسین(ع) کدام موارد زیر است؟








حمایت
  • حسین(علیه السلام) گوهر جاودانه ادیان

    رود خونی كه از شهیدان كربلا بر صحرای طف جاری شد، فرات حقیقتی گشت كه جرعه نوشان عزت و آزادگی را ازهر مذهب و مسلك و هر دین و آیین به قدر تشنگی سیراب كرد....

    ادامه مطلب ...
  • عشق به سیدالشهدا

    ستمگران و حكام ‏جور و پیروان باطل، وقتى با یك فكر و ایمان و گرایش معنوى ‏نتوانند مبارزه و مقابله كنند، به مظاهر و نمودها و سمبل هاى آن تفكر و باور حمله مى‏ كنند....

    ادامه مطلب ...
  • ارتباط امام مهدى(ع) با امام حسین(ع)

    از زمان خلقت آدم ابوالبشر تاكنون همواره دو جریان حقّ و باطل به موازات هم پیش‏رفته و كره خاك هیچ‏گاه از مصاف این دو جریان خالى نبوده است. پیروان هر یك از حق‏ مداران گذشته، همواره بسترسازان حق‏گرایان آینده...

    ادامه مطلب ...
  • سرّ عدد چهل

    اعداد نه تنها در زندگی مادی که در زندگی معنوی ما نیز حائز اهمیت فراوانند ، تعدا رکعات نماز ، تعداد تسبیحات اربعه ، تعداد تسبیحات حضرت فاطمه (س) و امثال اینها نشان می دهند که زندگی معنوی جدا از اعداد نیست ...

    ادامه مطلب ...
مرحوم آیت اللَّه العظمی مامقانی رحمه الله مجتهد بزرگ نجف اشرف (متوفای 1323 ه. ق) که از دانشمندان بزرگ اسلامی در زمان خود بوده و دارای آثار برجسته ای از جمله شرح مکاسب محرمه است، نقل می کند:

در تجزیه و تحلیل یکی از مسائل باب ارث که احتیاج زیادی به محاسبه داشت، درماندم. هر چه سعی کردم، نتوانستم آن مسئله را حل کنم. ناچار دست توسل به بی کرانه دانش ها، اهل بیت اطهار علیهم السلام زدم و آن گاه به حضرت عباس علیه السلام متوسل شدم و عرض نیازمندی فراوانی کردم.

شب، در عالم رؤیا حضرت را در خواب دیدم. ایشان پاسخ آن مسئله فقهی دشوار را به من گفت، سپس از من پرسید: می دانی چرا نتوانستی آن مسئله را حل کنی؟ پاسخ دادم: خیر. فرمود: چون برای لحظه ای دچار خود بزرگ بینی شدی و از اندیشه ات گذشت که گذشتگان ما که محاسبات ریاضی بلد نبودند، چطور این گونه مسئله ها را حل می کردند؟ همین سبب گرفتاری تو شد و خدا هم خواست با این مسئله آگاهت کند. [1]

پی نوشت:
[1] . چهره درخشان قمر بنى هاشم، ص 423.




نوع مطلب : دلگویه
برچسب ها : مامقانی، فقه، ارث، عباس(ع)،
آن هنگام که کاروان اسراء به دروازه های شام رسید مشکلترین و سنگین ترین لحظات بر زینب علیهاسلام گذشت. آنگونه که از مقاتل فهمیده می شود نیمه های شب اهلبیت به کوفه رسیدند. زنان و کودکان را پشت دروازه شهر پیاده کرده و بر روی خاکها نشاندند. زینب مظلومانه برای امام سجاد علیه السلام و کودکان آبی، غذایی، رختخوابی و زیراندازی ندارد. در حالیکه باید از امام سجاد علیه السلام پرستاری نماید و به سفارش حسین علیه السلام عمل کند. امام حسین علیه السلام به زینب علیها سلام مرتباً سفارش می کردند که نگذار کودکانم اذیت شوند و آزار ببینند و نگذار درد یتیمی بر آنها اثر کرده و بهانه بابا را بگیرند.

حال زینب علیهاسلام چه کند؟ او بچه ها را یکی یکی بر روی خاکها می خواباند و هر کدام را که بی قراری کرده و خوابش نمی برد در آغوش گرفته، سرش را بر روی شانه قرار می دهد و با نوازش می خواباند. سپس از امام سجاد علیه السلام پرستاری می کند. پس از رسیدگی به این امور امام سجاد علیه السلام دیدند که عمه شان زینب آمد پهلوی ایشان نشست نماز شب را بجا آورد. وقتی نماز شب زینب علیهاسلام تمام شد یک سئوال برای امام سجاد علیه السلام ایجاد شده بود که آن را با عمه اش عنوان کردند. این پرسش و پاسخ به راستی احساسات آدمی را بر می انگیزد. امام سجاد علیه السلام می گوید:

عمه جان، ندیده بودم نماز شبت را نشسته بخوانی. چرا؟ (یعنی عمه جان نباید از تو که داغ شش برادر داری سئوال کنم که چرا نماز شب خواندی، معلوم است که تو نماز شب را ترک نخواهی کرد. تو اصلًا به اینجا آمدی که نماز شب زنده شود) و زینب سلام الله علیها پاسخی می دهد که نه فقط امام سجاد، بلکه عالم را آتش می زند. می فرماید: نور دیده برادرم، دلم می خوست که نماز شبم را ایستاده بخوانم، اما هر چه کردم دیدم زانوانم یارای ایستادن ندارد. البته این جمله را در شب عاشورا نیز زینب سلام الله علیها نقل می کنند. اما در اینجا ناقل امام سجاد علیه السلام و در آنجا فضه خادمه است. فضه خادمه می گوید: شام عاشورا زینب مظلومه با ام کلثوم در بیابان براه افتاده و کودکان را یکی پس از دیگری جمع کردند. سپس پیغامی به عمر سعد داد که این بچه ها از بین می روند. تو می خواستی حسین را بکشی که کشتی، حال مقداری آب برای این کودکان بده.

بدین ترتیب یک مشک آب آوردند که زینب آنرا میان کودکان تقسیم نمود و در اینجا سکینه شیرین زبان روضه ای جانگداز برای زینب خواند. وقتی آب را به سکینه دادند نخورد و گفت: عمه جان اجازه بده به گودال قتلگاه بروم. زینب علیهاسلام پرسید: برای چه؟ سکینه گفت: می خواهم این آب را بر حلقوم بریده بابا بریزم، چرا که صدای العطش العطش او را شنیده ام.

فضه خادمه می گوید: وقتی دل زینب برای بچه ها آرام شد و به آنها آب داد، نشست و نماز شب را بجا آورد. آری اکنون هنگام راز و نیاز با خداست.

«تَتَجافی جُنُوبُهُم عَنِ الْمَضاجِعِ یدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً» (سجده/16)

اما وقتی نمازشان تمام شد، فضه پرسید بی بی جان. زینب، ندیده بودم که نماز شبتان را نشسته بخوانید و زینب جواب داد دلم می خواست نماز شبم را ایستاده بخوانم، اما هر چه کردم، زانوانم تاب ایستادن نداشت. لذا آن شب زینب نماز شب را روی خاکها خوانده و بچه ها را نیز بر روی خاکها خواباند.

منبع : مظاهری، حسین؛ به سوی حق؛ ص181 




نوع مطلب : دلگویه
برچسب ها : کاروان اسراء، حضرت زینب (س)، اسارت اهلبیت امام حسین(ع)، دروازه كوفه،
جمعه 8 دی 1396 :: نویسنده : عبرات
زینب کبری می پرسد: پدر، نام و کنیه برادرم چیست؟ حضرت امیر علیه السلام می فرماید: نامش عباس، کنیه اش ابوالفضل، والقابش بسیار است: ماه بنی هاشم و سقا و . . .

زینب: پدر در نام «عباس » نشانی از شجاعت و جوانمردی و در کنیه ابوالفضل، نشانی از شهامت و تفضل و در لقب «ماه بنی هاشم » نشانی از جمال و زیبایی است; ولی لقب «سقا» چرا؟ مگر شغل برادرم آب آوردن است!

پدر: نه دخترم، کار او آب دهی نیست; بلکه او عشیره و بستگان خود را آب می دهد (تشنگان اهل بیت در کربلا) اشک از دیدگان زینب جاری شد؛ ولی پدر فرمود: گریه نکن تو را با او رابطه و کاری هست . . . .

عبد مناف را ماه بطحا، عبدالله (پدر پیامبر اکرم) را ماه حرم، و عباس را ماه بنی هاشم و ماه عشیره می نامیدند (1) .

از کتب تاریخی بدست می آید که در جنگ صفین حضرت ابوالفضل حضوری شجاعانه داشته او همچون بازویی برای برادرانش بود وهنگامی که آب فرات به اشغال معاویه درآمد و سپاه علی علیه السلام از آن محروم و ممنوع شد، یکبار سواران برای آزادی آب عملیاتی انجام دادند، ولی موفق نشدند، برای بار دوم امام حسین علیه السلام حمله کرد و توانست آب را آزاد کند .

برخی مورخان عقیده دارند، عباس هم در این پیروزی سهم مهمی داشت . در این موقعیت برخی به امام پیشنهاد کردند مقابله به مثل شود و به سپاه معاویه اجازه استفاده از فرات ندهند; اما بزرگواری حضرت امیر علیه السلام مانع پذیرش این پیشنهاد شد و به معاویه خبر داد بیایید از آب استفاده کنید . . . . (2)


ادامه مطلب...

نوع مطلب : دلگویه
برچسب ها : عباس، پرچمدار کربلا، دلاوری و نبرد، کربلا،
پنجشنبه 7 دی 1396 :: نویسنده : عبرات
- ای عمر سعد، واقعا قصد جنگ داری؟

- آری.

- با حسین بن علی؟

- آری ای حر، چنان جنگی به راه بیندازم که کمترین نتیجه اش جدایی سرها و دست ها از بدن ها باشد.

با این سخنان که بین حر و عمر سعد رد و بدل شد رنگ از رخسار حر پرید، تصور نمی کرد کار به جنگ بکشد. به گوشه ای رفت و از لشکر عمر سعد کناره گرفت و از شدت درماندگی روی زمین نشست. با خود غرغر می کرد و خودش را لعنت می کرد که چرا جلو راه حسین را بسته بود. با این که امام حر و سپاهیانش را سیراب کرده بود، با این که مشک های آنان را نیز پر کرده بود و حتی اسبهایشان را سیراب کرده بود، او آب را بر روی حسین و یارانش بسته بود. درونش پر از غوغا و آشوب شده بود. اشک ندامت امانش نمی داد، مهاجر بن اوس که حر را تنها دید به نزد او رفت و گفت: فرمانده، چه شده؟ چرا هراسانی؟ زانوهایت چرا می لرزد؟ اگر کسی سراغ شجاع ترین مرد را می گرفت تو را نشان می دادم. ولی این حالت تو مرا به شک انداخته است، چه خبر شده، چرا این گونه ای؟

- مهاجر، خود را بین بهشت و جهنم می بینم، خدا شاهد است که هیچ چیز را بر بهشت ترجیح نمی دهم، حتی اگر بدنم را قطعه قطعه کنند و بسوزانند.

این را گفت و برخاست. او تصمیمش را را گرفته بود و چه تصمیم دست و بجایی! اسبش را هی کرد و به سمت سپاه امام رفت. در راه اشک می ریخت و با خدای خود راز و نیاز می کرد: ((خدایا، به سوی تو بر می گردم، توبه مرا بپذیر، دل فرزند زهرا، دختر پیامبرت را به وحشت انداختم، خدایا، اکنون دلم شکسته است و پشیمانم، مرا ببخش.))

به نزد امام حسین (علیه السلام) رسید. سرش را از خجالت و شرم به زیر افکنده و گفت: ای پسر رسول خدا، من کسی هستم که مانع برگشتن تو به شهر و دیارت شدم، فکر نمی کردم که این از خدا بی خبران کار را به جنگ برسانند، اکنون پشیمانم، آیا مرا می پذیری؟ آیا خدا توبه ام را قبول می کند؟


ادامه مطلب

نوع مطلب : دلگویه
برچسب ها : امام حسین علیه السلام، حُر، سپاه امام، جنگ،
یکشنبه 19 آذر 1396 :: نویسنده : عبرات
بابا آن آقایی که می گفتی حتما کمکمان می کند ...؟

صدای دخترش پیچید توی گوشش، نشسته بود روی زانوی مادرش تند و تند پلک می زد ومادر ماهرانه موهای سیاه و بلندش را می بافت.

آره دخترم! می گویند مرد خیلی خوبی است، حتما با دست پر برمی گردم آن وقت هر چه که خواستی برایت می خرم.

وارد بازارچه شد. هیاهوی بازاریان توی گوش هایش پیچید. نگاهی به لباس ها و کفش های خاک آلودش انداخت. سر و وضعش درست شبیه بچه هایی شده بود که تازه از خاک بازی برگشته اند، درست مثل دخترش همیشه وقتی از سر کار برمی گشت از سر کوچه دخترش رامی دید که با سر و رویی خاک آلود با بچه های دیگر مشغول بازی است. دختر تا پدرش را می دید دست هایش را که پر از خاک بود خالی می کرد و داد می زد: بابا! بابا!

دختر را بغل می کرد و پیشانی کوچکش را می بوسید اما نگران بود نگران اینکه دخترش بگوید:

بابا! برای ناهارمان چه آوردی؟

-خرما! خرما! خرمای رسیده! خرمای عسلی!

با صدای کلفت مرد خرما فروش به خودش آمد. مرد جلو رفت. سرفه ای کرد و گفت: سلام،خسته نباشی!

خرما فروش یک جفت کفش پاره پوره و خاک آلود رو به روی سینی بزرگ و چوبی خرما می دید.


ادامه مطلب...

نوع مطلب : دلگویه
برچسب ها : امام حسین(ع)، خرما، دختر، مرد، قنبر، شعر، خاک،
یکشنبه 30 شهریور 1393 :: نویسنده : عبرات
مرحوم علامه شیخ محمدباقر بیرجندی در كبریت الاحمر نقل می ‏كند: 'من در عالم خواب گوینده ‏ای را دیدم می‏ گفت: هر كس با این عبارت متوسل به حضرت عباس علیه‏ السلام شود، حاجتش برآورده می‏ گردد:عبدالله اباالفضل دخیلك؛ ای عبد خدا ابوالفضل، دست به سوی دامن تو دراز كرده ‏ام، پناهم بده.

من بارها با این عبارت، به حضرت عباس علیه‏ السلام متوسل شده ‏ام و به نتیجه رسیده ‏ام و از آنجا كه گمانم به آنجا نمی‏رفت، مشكل من حل می‏ شد. سپس می‏ نویسد: از یكی از اساتید شنیدم، مرد با ایمانی در كربلا سكونت داشت او انسان صالح و اهل خیر بود، فرزند جوان صالحی داشت، بیماری سخت گرفت، او را پس از مدتی كه درمان نیافت به حرم حضرت عباس علیه ‏السلام آورد و متوسل به ذیل عنایت آن حضرت شد، تا شفای پسرش را از درگاه خدا بطلبد، شب را در حرم به سر برد، صبح آن شب، یكی از دوستانش نزدش آمد و گفت: من امشب خوابی دیده ‏ام، می‏خواهم برایت تعریف كنم، در عالم خواب دیدم حضرت عباس علیه ‏السلام شفای پسرت را از درگاه خداوند می‏ طلبید، در این هنگام فرشته ‏ای از جانب رسول خدا صلی الله علیه وآله نزد عباس علیه ‏السلام آمد و عرض كرد: 'رسول خدا صلی الله علیه وآله می‏فرماید؛ در مورد این جوان شفاعت نكن، زیرا اجلش نزدیك شده، و مدت عمرش به سر رسیده است.'

عباس علیه‏ السلام به آن فرشته فرمود: سلام مرا به پیامبر صلی الله علیه وآله برسان و از قول من بگو: 'در مورد شفای این جوان، از درگاه خدا درخواست شفا كن.' آن فرشته پیام حضرت عباس علیه ‏السلام را به رسول خدا صلی الله علیه وآله ابلاغ كرد، رسول خدا صلی الله علیه وآله همان سخن اول را تكرار كرد، و آن فرشته سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را به عرض حضرت عباس علیه ‏السلام رسانید، و این موضوع سه بار تكرار شد، در مرتبه چهارم، وقتی كه فرشته آمد و پیام رسول خدا صلی الله علیه وآله را به عباس علیه ‏السلام رسانید (كه عمر این جوان به سر آمده، از او شفاعت نكن) عباس علیه‏ السلام متغیر شد، و توجه معنوی به رسول خدا صلی الله علیه و آله پیدا كرد و به آن حضرت سلام نمود و عرض كرد: 'ای رسول خدا! آیا خداوند لقب باب‏ الحوائج را به من نداده؟ مردم مرا به این سمت می‏ شناسند، و به من متوسل می‏ شوند، اگر چنین نیست این لقب را از من بگیرید.' رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی كه خنده بر لب داشت، به عباس علیه ‏السلام فرمود: ارجع اقر الله عینك، فانت باب الحوائج، و اشفع لمن شئت، و هذا الشاب المریض، قد شفاه الله ببركتك؛ خداوند چشمت را روشن سازد، بازگرد كه تو باب الحوائج هستی، و از هر كه خواستی شفاعت كن، و خداوند این جوان بیمار را به بركت وجود تو شفا داد. آری سوگند به خدا چنین خوابی را دیدم.

پی نوشت :
معالی السبطین، ج 1، ص 453.

منبع : کتاب پرچمدار نینوا ص223




نوع مطلب : دلگویه
برچسب ها : حضرت عباس(ع)، باب‏ الحوائج، توسل،
جمعه 9 فروردین 1392 :: نویسنده : عبرات
آیةالله میرزا هادی خراسانی در کتاب «معجزات و کرامات» می ‏نویسد: عالم ربانی حاج میرزا حسین خلیلی طهرانی چنین نقل کرد که: مرا دوستی صمیمی بود که با هم در درس «صاحب جواهر» حاضر می ‏شدیم. او برایم داستان شگفت زیر را در مورد مقام والای حضرت باب الحوائج عباس علیه‏السلام تعریف کرد:

یکی از تجار معروف که رییس خانواده «الکبه» در زمان خود بود، پسری داشت نیکو صورت و مؤدب و مادر آن جوان علوی ه‏ای محترمه بود، و آن تاجر جز آن جوان نورس فرزند دیگری نداشت. اتفاقا آن جوان در شهر کربلا به مرض شدیدی دچار شد و شاید ناخوشی او حصبه «تیفوس» بود. مرض او به قدری سخت شد که به حال مرگ و احتضار افتاد و مدتی نگذشت که درگذشت. پس بستگانش، چشم و پاهای او را چون اجساد مردگان بستند و آماده مراسم تدفین شدند.

پدرش با حالتی نزار و در نهایت تأثر از اندرون خانه به بیرونی رفته بود و بر سر و سینه ‏اش می‏زد. علویه محترمه - مادر آن جوان - نیز به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه ‏السلام مشرف شده بود و از کلیددار آستانه خواهش نمود که اجازه دهد شب را تا صبح در حرم مطهر بماند و متوسل به آن حضرت شود. کلیددار نخست قبول نمی‏کرد ولی وقتی علویه حال خود را بیان نمود و گفت وضع پسر من به گونه ‏ای است که چاره ‏ای جز توسل به حضرت باب الحوائج علیه‏السلام ندارم، تقاضایش را پذیرفت.

شیخ راوی در ادامه گوید: همان شب من مشرف به کربلا شدم و ابدا از جریان حال تاجر «الکبه» و بیماری فرزندش اطلاعی نداشتم. در همان شب، خواب دیدم که مشرف به حرم مطهر حضرت سیدالشهداء علیه‏السلام شده ‏ام. از طرف مرقد «حبیب بن مظاهر» وارد شدم. دیدم فضای بالای سر حرم از زمین و آسمان و فضا تمام مملو از ملائکه است و در مسجد بالاسر تختی از نور گذاشته ‏اند و حضرت رسالت محمد صلی الله علیه و آله و حضرت شاه ولایت امیرمؤمنان علیه‏السلام بر تخت نشسته ‏اند.

در آن اثنا فرشته ‏ای جلو رفت و عرض کرد: «السلام علیک یا رسول الله! السلام علیک یا خاتم النبیین!» آنگاه گفت: حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس علیه‏السلام عرض می‏کند: «یا رسول الله! علویه، عیال حاجی الکبه، پسرش به سختی مریض است و به من متوسل شده؛ شما به درگاه الهی دعا فرمایید تا حق سبحانه و تعالی او را شفا عطا فرماید».

حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله، دست به دعا برداشت. بعد از لحظه ‏ای فرمود: «مرگ این جوان مقدر است و چاره ‏ای نیست». فرشته بازگشت. بعد از لحظه ‏ای دیگر فرشته‏ ی دیگری آمد و سلام کرد و پیغامی به همان قسم آورد. مجددا حضرت ختمی محمد صلی الله علیه و آله دست به آسمان بالا نمود و از درگاه خداوند متعال شفای جوان را طلبید، ولی باز لحظه‏ ای نگذشت که سر را فرود آورد و فرمود: «مردن این جوان مقدر است».

شیخ راوی داستان گوید: ناگهان دیدم ملائکه حاضر در حرم یک مرتبه به جنبش آمدند و ولوله ‏ای عظیم و هلهله ‏ای در میان آنها افتاد! با تعجب و حیرت تمام پرسیدم: «چه خبر شده»؟! چون نظر کردم، دیدم حضرت ابوالفضل العباس علیه‏السلام خودشان تشریف آوردند، با همان حالت وقت شهادت در کربلا! یعنی با پیکری غرقه به خون و بدون دست. آری جهت اضطراب ملائکه این بود که طاقت دیدن آن حالت را از قمر بنی ‏هاشم علیه‏السلام نداشتند.حضرت باب الحوائج قمر بنی ‏هاشم علیه‏السلام پیش آمد و مقابل رسول اکرم صلی الله علیه و آله قرار گرفت و عرض نمود: «السلام علیک یا رسول الله! السلام علیک یا خیر المرسلین»! «فلان زن علویه توسل به من پیدا کرده و شفای فرزندش را از من می‏خواهد. شما به درگاه کبریایی عرض نمایید که یا این جوان را شفا مرحمت فرماید و یا آن که لقب «باب الحوائج» را از من بگیرد».

چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این سخن جانسوز را از آن سرور شنید، دیدگان مبارکش پر از اشک شد و آنگاه روی مبارک به حضرت امیرمؤمنان علیه‏السلام نمود و فرمود: «یا علی! تو هم با من در دعا همراهی کن».پس هر دو بزرگوار دست به دعا بلند کردند و متوجه درگاه احدیت شدند. بعد از لحظه ‏ای ملکی از آسمان نازل گردید و به خدمت حضرت رسالت محمد صلی الله علیه و آله مشرف گشته، سلام نمود و سلام حق سبحانه و تعالی را ابلاغ نمود و عرض کرد: «خداوند متعال می‏فرماید، هرگز لقب «باب الحوائج» را از عباس نمی‏گیرم و جوان را شفا عطا نمودم».
 
شیخ راوی که این خواب را دیده بود گوید: فورا از خواب بیدار شدم، چون اصلا خبری از این قضییه به هیچ وجه نداشتم؛ بسیار متعجب شده بودم. با خود گفتم: البته این خواب صدق و راست و صحیح است و قطعا سری در آن هست. برخاستم و دیدم سحرگاه است و یک ساعت به صبح مانده و چون فصل تابستان بود، به سمت خانه حاجی الکبه روانه شدم. چون وارد خانه‏ ی او شدم، آن مرد تاجر را دیدم که در میان خانه راه می‏رود و بر سر و صورت می‏زند و سوگواری می‏کند. جوان را نیز در اطاقی تنها گذاشته بودند، زیرا مرگش محسوس و محقق بود و چشم و انگشت و پاهای او را بسته بودند.

به حاجی گفتم: «تو را چه می‏ شود؟»
گفت: «دیگر چه می‏ خواهی بشود؟!»

دست او را گرفتم و گفتم: «آرام باش و همراه من بیا؛ پسرت کجاست؟ حق تعالی او را به برکت قمر بنی‏ هاشم علیه‏السلام شفا داد و دیگر خوفی و خطری در او نیست.» مرد تاجر غرق در تعجب و حیرت شد، که من از کجا جریان فرزند او را می‏دانم با اینکه هنوز صبح نشده است! پس مرا به اتاق جوان بیمار که او را مرده می‏ پنداشت، برد. چون وارد شدیم، دیدم به قدرت کامله ‏ی الهیه جوان نشسته است! پدرش که این حالت را دید بی‏اختیار به طرفش دوید و او را در آغوش گرفت در حالتی که از شوق می‏ گریست و زبانش بند آمده بود. جوان فریادش برآمد که گرسنه‏ ام! خوراک بیاورید. باری، چنان مزاجش رو به بهبودی می‏رفت که گویا ابدا مرض و دردی بر او عارض نگردیده بود [1] .

آن طور که از ظواهر متون تاریخی به دست می ‏آید، لقب «باب الحوائجی» حضرت ابوالفضل علیه‏السلام عنوانی است که داستان آن به قبل از کربلا و عاشورا بر می‏گردد. زیرا در مدینه هم در آستان حضرت ح س ی ن بن علی علیه‏السلام که نیازمندان و مستمندان مراجعه می‏کردند، این عباس بن علی علیه‏السلام بود که به خاطر لیاقت و توانایی و بصیرت، مورد اعتماد ح س ی ن علیه‏السلام قرار داشت و طی سالیانی عهده‏ دار مسئولیت رسیدگی به نیازمندان و تهیدستان بود، خواسته‏ های آنان را تأمین می‏ نمود، حوائج آنان را برآورده می‏کرد، قفل مشکل آنان را می‏ گشود، و از آن زمان او را «باب الحوائج» می‏ نامیدند. غیر از این، در برخورد امامان علیهم‏السلام با حضرت ابوالفضل علیه ‏السلام و تعریف‏ ها و تمجیدهایی که در بیانها و زیارتها از او به عمل آمده، شخصیت درخشان و مقام بلند معنوی و انسانی «باب الحوائج» بهتر روشن می ‏شود [2] .


پی نوشت:
1 - معجزات و کرامات ائمه اطهار . آیت الله حاج میرزا هادی خراسانی . ص35

2- زندگانی قمر بنی هاشم(ع) .ص 285 .





نوع مطلب : دلگویه
برچسب ها : شفاعت، کرامات، باب الحوائج،
یکشنبه 9 بهمن 1390 :: نویسنده : عبرات
برای دیدن اندازه اصلی عکس لصفا بر روی آم کلیک کنید.السلام علی ربیع الانام و نضرة الایام

سلام بر بهار جهانیان و خرمی بخش روزگاران

کجای مسیر باد ایستاده ی عزیز ، که بوی مهربانیت می آید !!!

کاش من در آخرین روز دنیا به دنیا می آمدم !

مگر نه رسول الله فرمود اگر از عمر دنیا فقط یک روز مانده باشد همانا خداوند مردی از اهل بیت مرا بر می انگیزد تا زمین را از عدل و داد پر کند ، همانگونه که از ستم پر شده است؟
کاش من متولد آخرین روز دنیا بودم تا در مقدم بهار پرپر گردم ...که آنروز یا آمده بودی و یا داشتی می آمدی و در هر دوحالت حضورت را درک کرده بودم ..چند هزار بار دیگر خواهم خواند این فرمایش امام صادق آل الله را که «انّ لِلقائم منَا غیبه یطولُ امدها» ودلم خواهد لرزید از اندیشیدن به طول (یطولُ امدها

اگر حضور تو راست نبود ، این دل شکسته هزار پاره ، چه سان هزار و چند صد سال دوری را تاب می آورد؟ اگر حضور تو راست نبود ، زخم های لاعلاج شیعیان علی بن ابی طالب علیه السلام را کدامین دست مرهمی می گذاشت؟

اگر حضور تو نبود، چگونه زنده می ماندیم؟

اگر حضور تو نبود ، دلیل حیاتمان چه بود؟

مگر جز نگاه روشن تو ، تفسیری دیگری بر ثقلین بود؟

کاش من در آخرین روز دنیا متولد می شدم!

در آن روزکه خاک خواهد بالید و شرافت خواهد یافت به قدم سبزت...
در آن روزکه دیدگانخواهند باریدبه پهنای آسمان..
در آن روزکه خون شهدا خواهد جوشید و طغیان خواهد نمود تا تو لبیکشان را بپذیری ..
در آن روز که عالم دانسته باشد تو معنای حیاتی..
در آن شب که آفتابی خواهد بود ...اگرچه طولانی
در آن شب صدای زمزمه مناجاتت از سمت کعبه شنیده خواهد شد ..
در آن شب که نجوا خواهی نمود « امن یجیب المضطرَ اذا دعاه و یکشف السوء»

و شیعیان دلسوخته ات زمزمه کرده و خواهند نالید « این المضطرّ الذی یجاب اذا دعا؟»

و فاطمه سلام الله علیها ، به دعای تو ، ای مستجاب الدعوه ، آمین خواهد گفت ..

در آن شب که سپیده اش با تمام سپیده ها متفاوت خواهد بود . در آن شب که زمین زیر و رو خواهد شد ..در آن شب که زمان از واژگونی رها خواهد شد ..

در آن شب که ...

من به آن شب خواهم رسید یا نه ، نمی دانم اما خدا را شکر که به حضور سرشارت رسیدم. و قسم به حضور سرشار و سبزت که آفتاب از پس پرده غیبت که طلوع کند ، تو از بالای بلندترین جایگاهی که بشری تواند داشت ، فریاد خواهی نمود « انا بقیه الله»

و شهدا ، این شیداییان تو ، کفن بر تن پیچیده و شمشیر از نیام برکشیده ، لبیکت خواهند گفت..

تو را و آن شب را و آن روز را چشم انتظار خواهم ماند ...




نوع مطلب : دلگویه
برچسب ها : بقیه الله، ربیع الانام، امن یجیب،
سه شنبه 27 دی 1390 :: نویسنده : عبرات
برای دیدن اندازه اصلی عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.یا حسین ! اگر ناامیدم کنی و از درگاهت برانی ، پس به کی رجوع کنم و که را شفیع آورم ؟

خود را غرق تو کرده ام  که اگر  تو نبودی ابرها رسم باریدن نمی دانستند ، چشم ها شیوه شوریدگی نمی آموختند .
اگر تو نبودی زمین سترون بود و آسمان بخیل ، بادها هرزه گرد و ویرانگر و فصل ها همه پاییز.

با تو یا حسین ! ابرها تا کرانه های ناپیدای ابدیت می بارند . چشم ها طراوت اشک را حس می کنند و زمین سرود همیشه رستن و سر سبزی را در گوش سبزه ها و درختان فرو می خواند .هر گل که از زمین می روید زائر توست و هر شکوفه که می شکفد حیرت شکفته ای به باغ تماشای تو .اگر تو نبودی کویرها دامن می گستردند . دانه ها در ظلمت خاک می پوسیدند . خوشه ها پوک تهی در هجوم بادهای گیج ، درو می شدند کام ها در انتظار گندمی ،لقمه ی نانی و زلال آبی ، گرسنگی و تشنگی را به مرگ پایان می دادند .

کربلای تو حسین ، امضای رستن است . اجازه ی برخاستن گیاه رخصت جوشش چشمه ها و اشارت آبی به بارش ابرها و سخاوت آسمان است .

کربلای تو قصه نیست . افسانه ای نیست که شبانگاه به امید لای لایی بر زبان ها زمزمه شود . کربلای تو تاریخ انسان است . خلاصه و عصاره ی همه ی وجود و سرمایه ی بودن و شدن و رفتن و رسیدن.قصیده بلند که در مدح راستی و درستی گفته اند و غزلی که عاشقانه تر از آن در هیچ زمین و زمانی نمی توان یافت .

کربلای تو یا حسین تقویم تاریخ عشق است .

ما را به بند صید خود گرفتار کرده ای و اسیر زلف خود ..

ما را در پیچ و تاب گیسوی مهربانیت مسکن ده .. چه نیکوست در دام تو گرفتار شدن...




م.حسرتی




نوع مطلب : دلگویه
برچسب ها : امام حسین(ع)، کربلا، امضای رستن،
یکشنبه 11 دی 1390 :: نویسنده : عبرات
برای دیدن اندازه عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.در ارغوانی ترین غروب، کنار بیتوته ی قاصدک ها، آنجا که اشک هایم تنها و بی پناه، نگاه آخرش را به صلابه می کشید همانجا که دست های نیلوفرانه ات پنجه در پنجه ی رستاخیز فرو می برد...آرام سر به گریبان برده ام به غریبی. در اندیشه ی زورقی شکسته ام که یاریت نکرد در واپسین وداع میان طوفان بلا و عصیان. آنجا که بالهایی از جنس باران و شبنم، از جنس پولکِ ستارگان، را هدیه دادند به بزرگترین جانباز تاریخ.

میان نگاه خاکستری دشت، میان خار و خاشاک، اندوهِ نگاهی از جنس عشق را دیدم، اندوه و عشقِ توأمان که دیدار با معشوق آخرین هدف زمین اش شاید. من آن روز، آن سوی "علقمه" آن سوی شاهدِ تمام عطش تو، آن طرف تر از یک بغض، دستهایم را هاله ی صورتم کرده بودم.

آنجا که ندای سر دادی یا اباعبدالله ادرک اخاک سوختم از سوختنت آقا! شرحه شرحه، جگری را تاب نیاوردم تا ضعیف ترین بُعد نگاهم را با خامه ام به تصویر کشم. من تمام غریبی و شجاعتت و گداختن را آن زمان چشیدم که انتظار را در چشمان اهل حرم ، و نور چشمان" حسین (ع)" چونان مرغی بال و پر بسته دیدم بی قرار.

من بزرگترین صحنه ی با شکوه یک معنا را در انتهای زلال نگاهِ پر غرور او دیدم. به رویایی که در وصف هم نمی گنجید.آنگاه که ندای تو را حسین (ع) شنید با حمله ی سخت طومار لشکر در هم پیچید تا تو را برای آخرین بار هم که شده در آغوش بگیرید. یک سرود بودبا تمام هجاهای نخوانده. تمام زیرو بم های یک چنگ که چونان در سنگ شرر ساخت و گُر گرفت و از هم گسست.

من آن فوج فوج کبوتران بال و پر شکسته ای را نظاره گر بودم که تنی زخم برداشته از تمام غربت و شوق در افق، آن سوی سرخ ترین لاله های وحشی آرام، پرواز می کردند. من نگاهِ معصوم کودکانت را تعبیر کردم به آسودگی روزهایی که با دستهای کوچک و مهربانشان "فرات" را به بازی گرفته بودند کودکانه، تا ثانیه ای شادی میهمان قلبها و نفس هایشان باشد.

من آخرین وداع تو با  خورشید را تعبیر کردم به مهتابی ترین شبی که یگانگی را با هر ستاره ای تا صبح چشمک می زد و من با طلوع اولین آهِ تو بیدار شدم تا غفلت را با ایثار انگشت های مردانه ات، و سخاوت بوسه هایت را به گونه های بردارت حسین آشتی دهم.

من با دستهای تو پیمان بسته ام حضرت ماه که آسوده بر چشم های خیس قاصدک ها غنودی.من با "ام البنین" عهد کرده ام هیچ فاخته ای را از قاب پنجره ام پر ندهم تا از وجود بی وجود اشک های من قدری بیاشامد. من سوزناکی یک تاول ام، یک آبله در بغض یک نگاه.

آنسان که می دانم گلایه ای نکردی و شکوایه ای نه، که برای قطره ای، جرعه ای. گویند حتی حسرت خوردن یه قطره آب را هم تا ابد بر دل فرات گذاشتی. بی تو آب حرمت نداشت عطش آبروی عاشقان نبود و خاک اینهمه شوکت و اعتبار نمی یافت .

یاد تو التیام بخش زخم هاست . مرور تو ، مرور آیینه ی شکسته خداست که در آن زیبایی تکثیر شده است. فهم تو غریب است و کشف رازهای تو دشوار .هرچه نزدیکتر می شویم دور تر می شوی . هر چه تو را می فهمیم رازی تازه تر می گشایی و جلوه ای اندیشه سوزتر می نمایی .

"قمر بنی هاشم" بیهوده نگفته اند و ننامیده اند ! مهتابی که در قیرگون شب های پر از وهم و دهشت ناک همچون "سفیری" مهربان در کوچه های بنی هاشم می درخشید. من تمام آب های جهان را به نام نامی تو خواهم زد و به یادت هر روز بر آب اشک خواهم ریخت...

در پناه تو خواهم بیتوته کردن را یا "باب الحوائج"



م.حسرتی




نوع مطلب : دلگویه
برچسب ها : نگاه خاکستری، باب الحوائج، قمر بنی هاشم،


( کل صفحات : 2 )    1   2   
هوای دل



تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد
امکانات


آمار
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :