تبلیغات
شُبیر علیه السلام - مطالب دلگویه

بابا آن آقایی که می گفتی حتما کمکمان می کند ...؟

صدای دخترش پیچید توی گوشش، نشسته بود روی زانوی مادرش تند و تند پلک می زد ومادر ماهرانه موهای سیاه و بلندش را می بافت.

آره دخترم! می گویند مرد خیلی خوبی است، حتما با دست پر برمی گردم آن وقت هر چه که خواستی برایت می خرم.

وارد بازارچه شد. هیاهوی بازاریان توی گوش هایش پیچید. نگاهی به لباس ها و کفش های خاک آلودش انداخت. سر و وضعش درست شبیه بچه هایی شده بود که تازه از خاک بازی برگشته اند، درست مثل دخترش همیشه وقتی از سر کار برمی گشت از سر کوچه دخترش رامی دید که با سر و رویی خاک آلود با بچه های دیگر مشغول بازی است. دختر تا پدرش را می دید دست هایش را که پر از خاک بود خالی می کرد و داد می زد: بابا! بابا!

دختر را بغل می کرد و پیشانی کوچکش را می بوسید اما نگران بود نگران اینکه دخترش بگوید:

بابا! برای ناهارمان چه آوردی؟

-خرما! خرما! خرمای رسیده! خرمای عسلی!

با صدای کلفت مرد خرما فروش به خودش آمد. مرد جلو رفت. سرفه ای کرد و گفت: سلام،خسته نباشی!

خرما فروش یک جفت کفش پاره پوره و خاک آلود رو به روی سینی بزرگ و چوبی خرما می دید.


ادامه مطلب...
طبقه بندی: دلگویه، 
برچسب ها: امام حسین(ع)، خرما، دختر، مرد، قنبر، شعر، خاک،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 آذر 1396 توسط عبرات
مرحوم علامه شیخ محمدباقر بیرجندی در كبریت الاحمر نقل می ‏كند: 'من در عالم خواب گوینده ‏ای را دیدم می‏ گفت: هر كس با این عبارت متوسل به حضرت عباس علیه‏ السلام شود، حاجتش برآورده می‏ گردد:عبدالله اباالفضل دخیلك؛ ای عبد خدا ابوالفضل، دست به سوی دامن تو دراز كرده ‏ام، پناهم بده.

من بارها با این عبارت، به حضرت عباس علیه‏ السلام متوسل شده ‏ام و به نتیجه رسیده ‏ام و از آنجا كه گمانم به آنجا نمی‏رفت، مشكل من حل می‏ شد. سپس می‏ نویسد: از یكی از اساتید شنیدم، مرد با ایمانی در كربلا سكونت داشت او انسان صالح و اهل خیر بود، فرزند جوان صالحی داشت، بیماری سخت گرفت، او را پس از مدتی كه درمان نیافت به حرم حضرت عباس علیه ‏السلام آورد و متوسل به ذیل عنایت آن حضرت شد، تا شفای پسرش را از درگاه خدا بطلبد، شب را در حرم به سر برد، صبح آن شب، یكی از دوستانش نزدش آمد و گفت: من امشب خوابی دیده ‏ام، می‏خواهم برایت تعریف كنم، در عالم خواب دیدم حضرت عباس علیه ‏السلام شفای پسرت را از درگاه خداوند می‏ طلبید، در این هنگام فرشته ‏ای از جانب رسول خدا صلی الله علیه وآله نزد عباس علیه ‏السلام آمد و عرض كرد: 'رسول خدا صلی الله علیه وآله می‏فرماید؛ در مورد این جوان شفاعت نكن، زیرا اجلش نزدیك شده، و مدت عمرش به سر رسیده است.'

عباس علیه‏ السلام به آن فرشته فرمود: سلام مرا به پیامبر صلی الله علیه وآله برسان و از قول من بگو: 'در مورد شفای این جوان، از درگاه خدا درخواست شفا كن.' آن فرشته پیام حضرت عباس علیه ‏السلام را به رسول خدا صلی الله علیه وآله ابلاغ كرد، رسول خدا صلی الله علیه وآله همان سخن اول را تكرار كرد، و آن فرشته سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را به عرض حضرت عباس علیه ‏السلام رسانید، و این موضوع سه بار تكرار شد، در مرتبه چهارم، وقتی كه فرشته آمد و پیام رسول خدا صلی الله علیه وآله را به عباس علیه ‏السلام رسانید (كه عمر این جوان به سر آمده، از او شفاعت نكن) عباس علیه‏ السلام متغیر شد، و توجه معنوی به رسول خدا صلی الله علیه و آله پیدا كرد و به آن حضرت سلام نمود و عرض كرد: 'ای رسول خدا! آیا خداوند لقب باب‏ الحوائج را به من نداده؟ مردم مرا به این سمت می‏ شناسند، و به من متوسل می‏ شوند، اگر چنین نیست این لقب را از من بگیرید.' رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی كه خنده بر لب داشت، به عباس علیه ‏السلام فرمود: ارجع اقر الله عینك، فانت باب الحوائج، و اشفع لمن شئت، و هذا الشاب المریض، قد شفاه الله ببركتك؛ خداوند چشمت را روشن سازد، بازگرد كه تو باب الحوائج هستی، و از هر كه خواستی شفاعت كن، و خداوند این جوان بیمار را به بركت وجود تو شفا داد. آری سوگند به خدا چنین خوابی را دیدم.

پی نوشت :
معالی السبطین، ج 1، ص 453.

منبع : کتاب پرچمدار نینوا ص223



طبقه بندی: دلگویه، 
برچسب ها: حضرت عباس(ع)، باب‏ الحوائج، توسل،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 شهریور 1393 توسط عبرات
آیةالله میرزا هادی خراسانی در کتاب «معجزات و کرامات» می ‏نویسد: عالم ربانی حاج میرزا حسین خلیلی طهرانی چنین نقل کرد که: مرا دوستی صمیمی بود که با هم در درس «صاحب جواهر» حاضر می ‏شدیم. او برایم داستان شگفت زیر را در مورد مقام والای حضرت باب الحوائج عباس علیه‏السلام تعریف کرد:

یکی از تجار معروف که رییس خانواده «الکبه» در زمان خود بود، پسری داشت نیکو صورت و مؤدب و مادر آن جوان علوی ه‏ای محترمه بود، و آن تاجر جز آن جوان نورس فرزند دیگری نداشت. اتفاقا آن جوان در شهر کربلا به مرض شدیدی دچار شد و شاید ناخوشی او حصبه «تیفوس» بود. مرض او به قدری سخت شد که به حال مرگ و احتضار افتاد و مدتی نگذشت که درگذشت. پس بستگانش، چشم و پاهای او را چون اجساد مردگان بستند و آماده مراسم تدفین شدند.

پدرش با حالتی نزار و در نهایت تأثر از اندرون خانه به بیرونی رفته بود و بر سر و سینه ‏اش می‏زد. علویه محترمه - مادر آن جوان - نیز به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه ‏السلام مشرف شده بود و از کلیددار آستانه خواهش نمود که اجازه دهد شب را تا صبح در حرم مطهر بماند و متوسل به آن حضرت شود. کلیددار نخست قبول نمی‏کرد ولی وقتی علویه حال خود را بیان نمود و گفت وضع پسر من به گونه ‏ای است که چاره ‏ای جز توسل به حضرت باب الحوائج علیه‏السلام ندارم، تقاضایش را پذیرفت.

شیخ راوی در ادامه گوید: همان شب من مشرف به کربلا شدم و ابدا از جریان حال تاجر «الکبه» و بیماری فرزندش اطلاعی نداشتم. در همان شب، خواب دیدم که مشرف به حرم مطهر حضرت سیدالشهداء علیه‏السلام شده ‏ام. از طرف مرقد «حبیب بن مظاهر» وارد شدم. دیدم فضای بالای سر حرم از زمین و آسمان و فضا تمام مملو از ملائکه است و در مسجد بالاسر تختی از نور گذاشته ‏اند و حضرت رسالت محمد صلی الله علیه و آله و حضرت شاه ولایت امیرمؤمنان علیه‏السلام بر تخت نشسته ‏اند.

در آن اثنا فرشته ‏ای جلو رفت و عرض کرد: «السلام علیک یا رسول الله! السلام علیک یا خاتم النبیین!» آنگاه گفت: حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس علیه‏السلام عرض می‏کند: «یا رسول الله! علویه، عیال حاجی الکبه، پسرش به سختی مریض است و به من متوسل شده؛ شما به درگاه الهی دعا فرمایید تا حق سبحانه و تعالی او را شفا عطا فرماید».

حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله، دست به دعا برداشت. بعد از لحظه ‏ای فرمود: «مرگ این جوان مقدر است و چاره ‏ای نیست». فرشته بازگشت. بعد از لحظه ‏ای دیگر فرشته‏ ی دیگری آمد و سلام کرد و پیغامی به همان قسم آورد. مجددا حضرت ختمی محمد صلی الله علیه و آله دست به آسمان بالا نمود و از درگاه خداوند متعال شفای جوان را طلبید، ولی باز لحظه‏ ای نگذشت که سر را فرود آورد و فرمود: «مردن این جوان مقدر است».

شیخ راوی داستان گوید: ناگهان دیدم ملائکه حاضر در حرم یک مرتبه به جنبش آمدند و ولوله ‏ای عظیم و هلهله ‏ای در میان آنها افتاد! با تعجب و حیرت تمام پرسیدم: «چه خبر شده»؟! چون نظر کردم، دیدم حضرت ابوالفضل العباس علیه‏السلام خودشان تشریف آوردند، با همان حالت وقت شهادت در کربلا! یعنی با پیکری غرقه به خون و بدون دست. آری جهت اضطراب ملائکه این بود که طاقت دیدن آن حالت را از قمر بنی ‏هاشم علیه‏السلام نداشتند.حضرت باب الحوائج قمر بنی ‏هاشم علیه‏السلام پیش آمد و مقابل رسول اکرم صلی الله علیه و آله قرار گرفت و عرض نمود: «السلام علیک یا رسول الله! السلام علیک یا خیر المرسلین»! «فلان زن علویه توسل به من پیدا کرده و شفای فرزندش را از من می‏خواهد. شما به درگاه کبریایی عرض نمایید که یا این جوان را شفا مرحمت فرماید و یا آن که لقب «باب الحوائج» را از من بگیرد».

چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این سخن جانسوز را از آن سرور شنید، دیدگان مبارکش پر از اشک شد و آنگاه روی مبارک به حضرت امیرمؤمنان علیه‏السلام نمود و فرمود: «یا علی! تو هم با من در دعا همراهی کن».پس هر دو بزرگوار دست به دعا بلند کردند و متوجه درگاه احدیت شدند. بعد از لحظه ‏ای ملکی از آسمان نازل گردید و به خدمت حضرت رسالت محمد صلی الله علیه و آله مشرف گشته، سلام نمود و سلام حق سبحانه و تعالی را ابلاغ نمود و عرض کرد: «خداوند متعال می‏فرماید، هرگز لقب «باب الحوائج» را از عباس نمی‏گیرم و جوان را شفا عطا نمودم».
 
شیخ راوی که این خواب را دیده بود گوید: فورا از خواب بیدار شدم، چون اصلا خبری از این قضییه به هیچ وجه نداشتم؛ بسیار متعجب شده بودم. با خود گفتم: البته این خواب صدق و راست و صحیح است و قطعا سری در آن هست. برخاستم و دیدم سحرگاه است و یک ساعت به صبح مانده و چون فصل تابستان بود، به سمت خانه حاجی الکبه روانه شدم. چون وارد خانه‏ ی او شدم، آن مرد تاجر را دیدم که در میان خانه راه می‏رود و بر سر و صورت می‏زند و سوگواری می‏کند. جوان را نیز در اطاقی تنها گذاشته بودند، زیرا مرگش محسوس و محقق بود و چشم و انگشت و پاهای او را بسته بودند.

به حاجی گفتم: «تو را چه می‏ شود؟»
گفت: «دیگر چه می‏ خواهی بشود؟!»

دست او را گرفتم و گفتم: «آرام باش و همراه من بیا؛ پسرت کجاست؟ حق تعالی او را به برکت قمر بنی‏ هاشم علیه‏السلام شفا داد و دیگر خوفی و خطری در او نیست.» مرد تاجر غرق در تعجب و حیرت شد، که من از کجا جریان فرزند او را می‏دانم با اینکه هنوز صبح نشده است! پس مرا به اتاق جوان بیمار که او را مرده می‏ پنداشت، برد. چون وارد شدیم، دیدم به قدرت کامله ‏ی الهیه جوان نشسته است! پدرش که این حالت را دید بی‏اختیار به طرفش دوید و او را در آغوش گرفت در حالتی که از شوق می‏ گریست و زبانش بند آمده بود. جوان فریادش برآمد که گرسنه‏ ام! خوراک بیاورید. باری، چنان مزاجش رو به بهبودی می‏رفت که گویا ابدا مرض و دردی بر او عارض نگردیده بود [1] .

آن طور که از ظواهر متون تاریخی به دست می ‏آید، لقب «باب الحوائجی» حضرت ابوالفضل علیه‏السلام عنوانی است که داستان آن به قبل از کربلا و عاشورا بر می‏گردد. زیرا در مدینه هم در آستان حضرت ح س ی ن بن علی علیه‏السلام که نیازمندان و مستمندان مراجعه می‏کردند، این عباس بن علی علیه‏السلام بود که به خاطر لیاقت و توانایی و بصیرت، مورد اعتماد ح س ی ن علیه‏السلام قرار داشت و طی سالیانی عهده‏ دار مسئولیت رسیدگی به نیازمندان و تهیدستان بود، خواسته‏ های آنان را تأمین می‏ نمود، حوائج آنان را برآورده می‏کرد، قفل مشکل آنان را می‏ گشود، و از آن زمان او را «باب الحوائج» می‏ نامیدند. غیر از این، در برخورد امامان علیهم‏السلام با حضرت ابوالفضل علیه ‏السلام و تعریف‏ ها و تمجیدهایی که در بیانها و زیارتها از او به عمل آمده، شخصیت درخشان و مقام بلند معنوی و انسانی «باب الحوائج» بهتر روشن می ‏شود [2] .


پی نوشت:
1 - معجزات و کرامات ائمه اطهار . آیت الله حاج میرزا هادی خراسانی . ص35

2- زندگانی قمر بنی هاشم(ع) .ص 285 .




طبقه بندی: دلگویه، 
برچسب ها: شفاعت، کرامات، باب الحوائج،
نوشته شده در تاریخ جمعه 9 فروردین 1392 توسط عبرات
برای دیدن اندازه اصلی عکس لصفا بر روی آم کلیک کنید.السلام علی ربیع الانام و نضرة الایام

سلام بر بهار جهانیان و خرمی بخش روزگاران

کجای مسیر باد ایستاده ی عزیز ، که بوی مهربانیت می آید !!!

کاش من در آخرین روز دنیا به دنیا می آمدم !

مگر نه رسول الله فرمود اگر از عمر دنیا فقط یک روز مانده باشد همانا خداوند مردی از اهل بیت مرا بر می انگیزد تا زمین را از عدل و داد پر کند ، همانگونه که از ستم پر شده است؟
کاش من متولد آخرین روز دنیا بودم تا در مقدم بهار پرپر گردم ...که آنروز یا آمده بودی و یا داشتی می آمدی و در هر دوحالت حضورت را درک کرده بودم ..چند هزار بار دیگر خواهم خواند این فرمایش امام صادق آل الله را که «انّ لِلقائم منَا غیبه یطولُ امدها» ودلم خواهد لرزید از اندیشیدن به طول (یطولُ امدها

اگر حضور تو راست نبود ، این دل شکسته هزار پاره ، چه سان هزار و چند صد سال دوری را تاب می آورد؟ اگر حضور تو راست نبود ، زخم های لاعلاج شیعیان علی بن ابی طالب علیه السلام را کدامین دست مرهمی می گذاشت؟

اگر حضور تو نبود، چگونه زنده می ماندیم؟

اگر حضور تو نبود ، دلیل حیاتمان چه بود؟

مگر جز نگاه روشن تو ، تفسیری دیگری بر ثقلین بود؟

کاش من در آخرین روز دنیا متولد می شدم!

در آن روزکه خاک خواهد بالید و شرافت خواهد یافت به قدم سبزت...
در آن روزکه دیدگانخواهند باریدبه پهنای آسمان..
در آن روزکه خون شهدا خواهد جوشید و طغیان خواهد نمود تا تو لبیکشان را بپذیری ..
در آن روز که عالم دانسته باشد تو معنای حیاتی..
در آن شب که آفتابی خواهد بود ...اگرچه طولانی
در آن شب صدای زمزمه مناجاتت از سمت کعبه شنیده خواهد شد ..
در آن شب که نجوا خواهی نمود « امن یجیب المضطرَ اذا دعاه و یکشف السوء»

و شیعیان دلسوخته ات زمزمه کرده و خواهند نالید « این المضطرّ الذی یجاب اذا دعا؟»

و فاطمه سلام الله علیها ، به دعای تو ، ای مستجاب الدعوه ، آمین خواهد گفت ..

در آن شب که سپیده اش با تمام سپیده ها متفاوت خواهد بود . در آن شب که زمین زیر و رو خواهد شد ..در آن شب که زمان از واژگونی رها خواهد شد ..

در آن شب که ...

من به آن شب خواهم رسید یا نه ، نمی دانم اما خدا را شکر که به حضور سرشارت رسیدم. و قسم به حضور سرشار و سبزت که آفتاب از پس پرده غیبت که طلوع کند ، تو از بالای بلندترین جایگاهی که بشری تواند داشت ، فریاد خواهی نمود « انا بقیه الله»

و شهدا ، این شیداییان تو ، کفن بر تن پیچیده و شمشیر از نیام برکشیده ، لبیکت خواهند گفت..

تو را و آن شب را و آن روز را چشم انتظار خواهم ماند ...



طبقه بندی: دلگویه، 
برچسب ها: بقیه الله، ربیع الانام، امن یجیب،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 بهمن 1390 توسط عبرات
(تعداد کل صفحات:4)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]