تبلیغات
شُبیر علیه السلام - مطالب دلگویه

برای دیدن اندازه اصلی عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.یا حسین ! اگر ناامیدم کنی و از درگاهت برانی ، پس به کی رجوع کنم و که را شفیع آورم ؟

خود را غرق تو کرده ام  که اگر  تو نبودی ابرها رسم باریدن نمی دانستند ، چشم ها شیوه شوریدگی نمی آموختند .
اگر تو نبودی زمین سترون بود و آسمان بخیل ، بادها هرزه گرد و ویرانگر و فصل ها همه پاییز.

با تو یا حسین ! ابرها تا کرانه های ناپیدای ابدیت می بارند . چشم ها طراوت اشک را حس می کنند و زمین سرود همیشه رستن و سر سبزی را در گوش سبزه ها و درختان فرو می خواند .هر گل که از زمین می روید زائر توست و هر شکوفه که می شکفد حیرت شکفته ای به باغ تماشای تو .اگر تو نبودی کویرها دامن می گستردند . دانه ها در ظلمت خاک می پوسیدند . خوشه ها پوک تهی در هجوم بادهای گیج ، درو می شدند کام ها در انتظار گندمی ،لقمه ی نانی و زلال آبی ، گرسنگی و تشنگی را به مرگ پایان می دادند .

کربلای تو حسین ، امضای رستن است . اجازه ی برخاستن گیاه رخصت جوشش چشمه ها و اشارت آبی به بارش ابرها و سخاوت آسمان است .

کربلای تو قصه نیست . افسانه ای نیست که شبانگاه به امید لای لایی بر زبان ها زمزمه شود . کربلای تو تاریخ انسان است . خلاصه و عصاره ی همه ی وجود و سرمایه ی بودن و شدن و رفتن و رسیدن.قصیده بلند که در مدح راستی و درستی گفته اند و غزلی که عاشقانه تر از آن در هیچ زمین و زمانی نمی توان یافت .

کربلای تو یا حسین تقویم تاریخ عشق است .

ما را به بند صید خود گرفتار کرده ای و اسیر زلف خود ..

ما را در پیچ و تاب گیسوی مهربانیت مسکن ده .. چه نیکوست در دام تو گرفتار شدن...




م.حسرتی



طبقه بندی: دلگویه، 
برچسب ها: امام حسین(ع)، کربلا، امضای رستن،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 دی 1390 توسط عبرات
برای دیدن اندازه عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.در ارغوانی ترین غروب، کنار بیتوته ی قاصدک ها، آنجا که اشک هایم تنها و بی پناه، نگاه آخرش را به صلابه می کشید همانجا که دست های نیلوفرانه ات پنجه در پنجه ی رستاخیز فرو می برد...آرام سر به گریبان برده ام به غریبی. در اندیشه ی زورقی شکسته ام که یاریت نکرد در واپسین وداع میان طوفان بلا و عصیان. آنجا که بالهایی از جنس باران و شبنم، از جنس پولکِ ستارگان، را هدیه دادند به بزرگترین جانباز تاریخ.

میان نگاه خاکستری دشت، میان خار و خاشاک، اندوهِ نگاهی از جنس عشق را دیدم، اندوه و عشقِ توأمان که دیدار با معشوق آخرین هدف زمین اش شاید. من آن روز، آن سوی "علقمه" آن سوی شاهدِ تمام عطش تو، آن طرف تر از یک بغض، دستهایم را هاله ی صورتم کرده بودم.

آنجا که ندای سر دادی یا اباعبدالله ادرک اخاک سوختم از سوختنت آقا! شرحه شرحه، جگری را تاب نیاوردم تا ضعیف ترین بُعد نگاهم را با خامه ام به تصویر کشم. من تمام غریبی و شجاعتت و گداختن را آن زمان چشیدم که انتظار را در چشمان اهل حرم ، و نور چشمان" حسین (ع)" چونان مرغی بال و پر بسته دیدم بی قرار.

من بزرگترین صحنه ی با شکوه یک معنا را در انتهای زلال نگاهِ پر غرور او دیدم. به رویایی که در وصف هم نمی گنجید.آنگاه که ندای تو را حسین (ع) شنید با حمله ی سخت طومار لشکر در هم پیچید تا تو را برای آخرین بار هم که شده در آغوش بگیرید. یک سرود بودبا تمام هجاهای نخوانده. تمام زیرو بم های یک چنگ که چونان در سنگ شرر ساخت و گُر گرفت و از هم گسست.

من آن فوج فوج کبوتران بال و پر شکسته ای را نظاره گر بودم که تنی زخم برداشته از تمام غربت و شوق در افق، آن سوی سرخ ترین لاله های وحشی آرام، پرواز می کردند. من نگاهِ معصوم کودکانت را تعبیر کردم به آسودگی روزهایی که با دستهای کوچک و مهربانشان "فرات" را به بازی گرفته بودند کودکانه، تا ثانیه ای شادی میهمان قلبها و نفس هایشان باشد.

من آخرین وداع تو با  خورشید را تعبیر کردم به مهتابی ترین شبی که یگانگی را با هر ستاره ای تا صبح چشمک می زد و من با طلوع اولین آهِ تو بیدار شدم تا غفلت را با ایثار انگشت های مردانه ات، و سخاوت بوسه هایت را به گونه های بردارت حسین آشتی دهم.

من با دستهای تو پیمان بسته ام حضرت ماه که آسوده بر چشم های خیس قاصدک ها غنودی.من با "ام البنین" عهد کرده ام هیچ فاخته ای را از قاب پنجره ام پر ندهم تا از وجود بی وجود اشک های من قدری بیاشامد. من سوزناکی یک تاول ام، یک آبله در بغض یک نگاه.

آنسان که می دانم گلایه ای نکردی و شکوایه ای نه، که برای قطره ای، جرعه ای. گویند حتی حسرت خوردن یه قطره آب را هم تا ابد بر دل فرات گذاشتی. بی تو آب حرمت نداشت عطش آبروی عاشقان نبود و خاک اینهمه شوکت و اعتبار نمی یافت .

یاد تو التیام بخش زخم هاست . مرور تو ، مرور آیینه ی شکسته خداست که در آن زیبایی تکثیر شده است. فهم تو غریب است و کشف رازهای تو دشوار .هرچه نزدیکتر می شویم دور تر می شوی . هر چه تو را می فهمیم رازی تازه تر می گشایی و جلوه ای اندیشه سوزتر می نمایی .

"قمر بنی هاشم" بیهوده نگفته اند و ننامیده اند ! مهتابی که در قیرگون شب های پر از وهم و دهشت ناک همچون "سفیری" مهربان در کوچه های بنی هاشم می درخشید. من تمام آب های جهان را به نام نامی تو خواهم زد و به یادت هر روز بر آب اشک خواهم ریخت...

در پناه تو خواهم بیتوته کردن را یا "باب الحوائج"



م.حسرتی



طبقه بندی: دلگویه، 
برچسب ها: نگاه خاکستری، باب الحوائج، قمر بنی هاشم،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 دی 1390 توسط عبرات
برای دیدن اندازه اصلی عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.من عمق فاجعه ای را از دیدگان ناتوانم عبور خواهم داد. آن لحظه ای را که پیکاری سخت بود و طاقت فرسا بین شهامت و شجاعت با نیرنگ و زبونی...عمق تلخ ترین دیدارها و زیباترین وصال با خورشید. من ریگزار را در مشت ناتوانم هدیه ای کردم به زخم ها و خون های یاس سپید. سپیدی که رنگ باخت و چونان خورشیدی به خون نشسته ارغوانی تر.

یاد ضجه های زینب و رقیه خاتون. غبار زمین را به فغان درآورد. و انسان که علی اصغر میان آسمان و زمین با نای بریده، با تیغ، از فرض تا عرش عروج کرد...دیدگانی از خاک پر شده را امشب به میهمانی علقمه خواهم برد تا زبان و لبهای خشکیده ام را غسل نورانیت و حزن دهم.

دستهایم بر خاکِ قتلگاه حسین تیمم کرد و گونه های خشکی که با اشکهای طفلان مسلم نمناک می گردد. امشب غریانه ترین مویه هایم را بر دامن سیاه شب خواهم ریخت و شمع های که آب می شوند ذره ذره، قطره قطره. بر تکیه گاهی از شفاعت، امشب قصد قربت کرده ام آقا!

قصد وصال به خاک پایت، امشب تک تک ستارگان و ابرها را در تسخیر مظلوم ترین نگاهت درآورده ام تا با تو هم نوا، در نینوا، لبیک گویند. سردترین دست های بی پناهی ام در گرم ترین نگاه آسمانی ات ذوب می شوند و بالهایی که عباس علمدار را بر طاق نیلگون بهشت به پرواز درآورند تا اشک حسرت را بر دیدگان پلید خولی وشان بیاورد. قصد غریبی از دیار غربت به مقصد نور و شفاعت و عشق. واژه هایی که خامه ام را می لرزاند تا بخواهد از رادمردی و آن خونین روز بر خطوط دفترهایم نقشی بر جا گذارد.

از غریب ترین زمین تو را فریاد می زنم تا تمام دشنه های پلیدی، غلاف گردد، از دیاری که می دانم سرزمین کرب و بلاست، حزن و بلا و اندوه. امشب تنهاتر از همیشه رخت عزا بر تن مرغکان عشق می پوشم و تا سپید دم از درد بی کسی هایت روایتی می خوانم به بلندای تاریخ...

السلام علیک یا ثارالله



م.حسرتی



طبقه بندی: دلگویه، 
برچسب ها: علی اصغر، ثارالله، عباس علمدار،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 آذر 1390 توسط عبرات
«تویی که مثنوی عارفانه لایق توست  تمام هستیِ من تا همیشه عاشق توست»

کوچه‏ های غربت، هنوز خواب عبور خورشیدی را می‏ بینند که کوله ‏بار نان و خرما حمل می‏کرد.

زمین، ضرب‏ آهنگ قدم ‏هایش را در گوش خویش فراموش نمی‏ کند.

آفتاب شهر، در شب‏های تاریک، امتداد این کوچه‏ های بی‏رنگ را میهمان می‏شد و خرابه‏ ها را به نور نگاه خویش روشن می‏ کرد.

کجاست خورشید روان شب‏های کوفه؟

کجاست دستان خدا، وقتی یتیم‏ نوازی می‏ کرد؟

کجاست نجوای صدایی که ذکر حق را به چهره مکدّر شب می‏ پراکند؟

کجاست طنین نفس‏هایی که اعماق چاه‏ های کوفه را به لرزه در می ‏آورد؟

کجاست آوای اهورایی «مولای یا مولایِ» جاری‏ ات در فضای تیره و تار کوفه؟

آه، ای ابرمرد!

سطرسطر تاریخ، بوی طراوت تو را می‏ دهد و زلال چاه‏ های کوفه، آیه ‏آیه نگاه تو را تکثیر می‏ کند.

هنوز به یاد پتک آهنین فریادت، ستون‏ های مسجد کوفه به لرزه می‏ افتند و دل‏های بیمار و ایمان‏های سست در خوف.

ای بزرگ‏مرد تاریخ! خاطرات تلخ دوران تو و نامردمان بی‏ بنیاد کوفه، هنوز خشم خاک‏های آن حوالی را می‏ فشارد.

پژواک آهنین کلامت، قرن‏هاست که بشریت را مبهوت بزرگی تو کرده است؛ چنان‏که صاحبان سخن را عرق شرم بر پیشانی پدیدار می‏ شود.ای نامت هم‏نام خدا و ای خشم تو، عذاب آنی الهی! کدام جنگاوری است که از نهیب مرگ‏آور تیغ تو لرزه بر اَندامش ظاهر نشود و کدام زاهد و عابدی است که وقتی مناجات خالصانه تو را می‏ شنود، بر حال ملکوتی و عروج معنوی تو غبطه نخورد؟!

از تو چه بگویم ای بهانه خلقت عالم!



طبقه بندی: دلگویه، 
برچسب ها: مثنوی عارفانه، بزرگ‏مرد تاریخ، دل‏های بیمار،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 مرداد 1390 توسط عبرات
(تعداد کل صفحات:4)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]