تبلیغات
شُبیر علیه السلام - مطالب ابر شام
 
درباره وبلاگ


تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد

مدیر وبلاگ : عبرات
پس از آنکه قافله اُسرا به شام رسید، ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺖ ﺭﺍ ﻛﻨﺎﺭ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﺭﺍﻳﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﻳﻮﺭ ﻭ ﺯﻳﻨﺘﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﺁﺋﻴﻦ ﺑﻨﺪﺍﻥ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻛﺴﻲ ﭼﻨﺎﻥ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻗﺮﻳﺐ ﭘﺎﻧﺼﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎ ﺩﻑ‌ﻫﺎ ﻭ ﺍﻣﻴﺮﺍﻥ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﺎ ﻃﺒﻞ ﻭ ﺑﻮﻕ ﻭ ﺩُﻫﻞ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﻥ ﺭﻗﺺ ﻛﻨﺎﻥ، ﺑﺎ ﺩﻑ ﻭ ﭼﻨﮓ ﻭ ﺭُﺑﺎﺏ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻫﺎﻟﻲ ﺷﻬﺮ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﺧﻀﺎﺏ ﻛﺮﺩﻩ، ﺳﺮﻣﻪ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﻱ ﻓﺎﺧﺮ ﭘﻮﺷﻴﺪﻧﺪ.(کامل بهایی ص 915)

ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺳﺮ ﻣﻘﺪﺱ ﺳﻴﺪﺍﻟﺸﻬﺪﺍﺀ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﻣﺎﻩ ﺻﻔﺮ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻣﺸﻖ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﻨﻲ ﺍﻣﻴﻪ ﻋﻴﺪ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ.(مصباح کفعمی ص۵۱۰ ، نفس الممهوم ۴۲۹ )

خواسته ام کلثوم علیها السلام از شمر لعنة الله علیه: ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺳﻴﺪ ﺑﻦ ﻃﺎﻭﻭﺱ ﻣﻲ‌ﻧﻮﻳﺴﺪ: ﻛﻮﻓﻴﺎﻥ ﺳﺮ ﺣﺴﻴﻦ علیه السلام ﺭﺍ ﺑﺎ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﺳﻴﺮ ﺑﺮﺩند. ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺩﻣﺸﻖ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ، ‌ﺍﻡ ﻛﻠﺜﻮﻡ ﺑﻪ ﺷﻤﺮ ﻛﻪ ﺟﺰﺀ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺑﻪ ﺗﻮ ﺣﺎﺟﺘﻲ ﺩﺍﺭﻡ. ﮔﻔﺖ: ﭼﻴﺴﺖ؟ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻣﺎ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﻣﻲ‌ﺑﺮﻳﺪ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺍﻱ ﻭﺍﺭﺩ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎﮔﺮ ﻛﻤﺘﺮ ﺑﺎﺷد ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﺁﻧﻜﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﺑﮕﻮ ﺍﻳﻦ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﻛﺠﺎﻭﻩ‌ ﻫﺎﻱ ﻣﺎ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺒﺮﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﻭﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺑﺲ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻝ ﺩﻳﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺫﻟﻴﻞ ﺷﺪﻳﻢ. ﺷﻤﺮ ﻣﻠﻌﻮﻥ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺁﻥ ﺑﺎﻧﻮ ﺍﺯ ﻋﻨﺎﺩ ﻭ ﻛﻔﺮﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺖ، ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺯ ﻧﻴﺰﻩ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﻭ ﻣﻴﺎﻥ ﻛﺠﺎﻭﻩ‌ ﻫﺎ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻝ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺗﻤﺎﺷﺎﮔﺮﺍﻥ ﺑﮕﺮﺩﺍﻧﻨﺪ. ﺗﺎ ﺁﻥ ﻛﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺩﻣﺸﻖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻠﻪ‌ﻫﺎﻱ ﻣﺴﺠﺪ ﺟﺎﻣﻊ ﺑﭙﺎ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ. ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺍﺳﻴﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﻣﻲ‌ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ.(اللهوف ص 174 )


ﺍﻣﺎﻡ ﺳﺠﺎﺩ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﻫﻤﻴﻨﻜﻪ ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺖ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﺎﻡ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ، ﻣﺎ ﺭﺍ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻳﺰﻳﺪ ﺍﺫﻥ ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﺪﻳﻢ ﻭ ﺣﺎﻝ ﺁﻥ ﻛﻪ ﻳﻬﻮﺩﻱ ﻭ ﻧﺼﺮﺍﻧﻲ ﺑﻲ ﺍﺫﻥ ﺩﺍﺧﻞ ﻣﻲ‌ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺳﺒﺐ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺳﺎﻋﺎﺕ ﻧﺎﻣﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﻗﺒﻠﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺣﻠﺐ ﻣﻲ‌ﮔﻔﺘﻨﺪ. ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺷﻮﺍﺭﺗﺮ ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﺍﻭﻝ ﺻﺒﺢ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺎﻡ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻋﻴﺎﻝ ﺍﺳﻴﺮ ﻭ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﺳﻨﻪ بر ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻳﺰﻳﺪ ﺭﺳﺎﻧﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﺣﺎﻝ ﺁﻧﻜﻪ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ  ﺁﻥ ﻣﻠﻌﻮﻥ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﻣﺴﺎﻓﺘﻲ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﺕ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻛﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭﻫﺎﻱ ﺷﺎﻡ ﻣﻲ‌ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪﻧﺪ.(انوارالشهاده ۲۳۴ فصل 18 )

ابن منذر ﻫﻤﺪﺍﻧﻲ ﮔﻮﻳﺪ:‌ ﺍﻡ ﻛﻠﺜﻮﻡ علیهاالسلام ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﮔﻮﻳﺎ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺯﻫﺮﺍ ﺑﻮﺩ. ﭼﺎﺩﺭ ﻛﻬﻨﻪ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﺑﻨﺪﻱ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻳﻦ ﺍﻟﻌﺎﺑﺪﻳﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺳﻠﺎﻡ ﻛﺮﺩﻡ. ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺍﻱ ﻣﺆﻣﻦ، ﺍﮔﺮ ﻣﻲ‌ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺷﺨﺺ ﻛﻪ ﺳﺮ ﺣﺴﻴﻦ ﺭﺍ ﺣﻤﻞ ﻣﻲ‌ﻛﻨﺪ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﺪﻩ ﻛﻪ ﺳﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﺑﺒﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﮔﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﻫﺴﺘﻴﻢ. ﻣﻦ ﺻﺪ ﺩﺭﻫﻢ ﺑﻪ ﺣﻤﻞ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﺳﺮ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺭﺍ ﺟﻠﻮ ﺑُﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﺷﻮﺩ.(کامل بهایی ص  921)

ﺩﺭ «ﻣﻨﺎﻗﺐ» ﺑﻪ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺍﺯ ﺯﻳﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﺳﻬﻞ ﺑﻦ ﺳﻌﺪ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺩﺭ ﺳﻔﺮﻱ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻣﺸﻖ ﺷﺪﻡ، ﺷﻬﺮﻱ ﺩﻳﺪﻡ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺁﺑﺎﺩﺍﻧﻲ، ﺩﺭﺧﺘﻬﺎﻱ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ، ﻧﻬﺮﻫﺎﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ، ﻗﺼﺮﻫﺎﻱ ﺑﻠﻨﺪ، ﺧﺎﻧﻪ‌ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺷﻤﺎﺭ ﻭ ﺩﻳﺪﻡ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺁﺋﻴﻦ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ. ﭘﺮﺩﻩ‌ﻫﺎ ﺁﻭﻳﺨﺘﻪ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻧﻮﺍﺧﺘﻦ ﺳﺎﺯ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﮕﺮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭﺯ ﻋﻴﺪ ﺍست! ﺍﺯ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﻣﮕﺮ ﺩﺭ ﺷﺎﻡ ﻋﻴﺪﻱ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺍﻱ ﺷﻴﺦ، ﻣﮕﺮ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﻏﺮﻳﺒﻲ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﻦ ﺳﻬﻞ ﺑﻦ ﺳﻌﺪ ﻫﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺻﻠﻲ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠﻢ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﺍﻡ.

ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺍﻱ ﺳﻬﻞ، ﻣﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﻲ‌ﻛﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﻥ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﺑﺎﺭﺩ ﻭ ﭼﺮﺍ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﻫﻠﺶ ﺭﺍ ﻓﺮﻭﻧﻤﻲ ﺑﺮد! ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﺮﺍ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺡ ﻭ ﺷﺎﺩﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﺮ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺣﺴﻴﻦ ﺑﻦ ﻋﻠﻲ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻋﺮﺍﻕ ﺑﺮﺍﻱ ﻳﺰﻳﺪ ﺑﻪ ﻫﺪﻳﻪ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﮔﻔﺘﻢ: ﻋجب! ﺳﺮ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺭﺍ ﻣﻲ‌ﺁﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﺎﺩﻱ ﻣﻲ‌ﻛﻨﻨﺪ؟ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﺍﺯ ﻛﺪﺍﻡ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﻲ‌ﻛﻨﻨﺪ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺍﺯ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺳﺎﻋﺎﺕ (ﻣﻦ ﺳﻮﻱ ﺁﻥ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﺘﺎﻓﺘﻢ، ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺁﻥ ﺭﺳﻴﺪﻡ) ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﭘﺮﭼﻤ ﻬﺎﻱ ﻛﻔﺮ ﻭ ﮔﻤﺮﺍﻫﻲ ﺍﺯ ﭘﻲ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﻣﻲ‌ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺳﻮﺍﺭﻱ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ ﻧﻴﺰﻩ ﺍﻱ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺳﺮﻱ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺷﺒﻴﻪ ﺗﺮﻳﻦ مردم به ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺻﻠﻲ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠﻢ ﺑﻮﺩ. ﺍﺯ ﻋﻘﺐ ﺁﻧﺎﻥ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺑﺮ ﺷﺘﺮﺍﻥ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﻣﻲ‌ﺁﻭﺭﻧﺪ. ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﺗﻮ ﻛﻴﺴﺘﻲ؟ ﮔﻔﺖ: ﺳﻜﻴﻨﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ.

ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﻦ ﺳﻬﻞ ﺑﻦ ﺳﻌﺪ ﺍﺯ ﺻﺤﺎﺑﻪ ﺟﺪﺕ ﻣﻲ‌ﺑﺎﺷﻢ، ﺍﮔﺮ ﺣﺎﺟﺘﻲ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ؟ ﺳﻜﻴﻨﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺑﻪ ﺁﻧﻜﺲ ﻛﻪ ﺳﺮ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺣﻤﻞ ﻣﻲ‌ﻛﻨﺪ ﺑﮕﻮ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﺎ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺳﺮ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺑﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﻥ ﺁﻥ ﺳﺮ ﻣُﻨَﻮﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻡ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺻﻠﻲ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻭ ﺳﻠﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻜﻨﻨﺪ. ﺳﻬﻞ ﮔﻔﺖ: ﻧﺰﺩ ﺁﻥ ﻣﻠﻌﻮﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﺁﻳﺎ ﺣﺎﺟﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﺮ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﻱ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺻﺪ ﺩﻳﻨﺎﺭ ﻃﻠﺎ ﺑﮕﻴﺮﻱ؟ ﮔﻔﺖ: ﺣﺎﺟﺖ ﺗﻮ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﻳﻦ ﺳﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺒﺮﻱ. ﺁﻥ ﻣﻠﻌﻮﻥ ﺯﺭ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺣﺎﺟﺖ ﻣﺮﺍ ﺭﻭﺍ ﻧﻤﻮﺩ.(بحارالانوار ۴۵/۱۲۷)

ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻋﻠﺎﻣﻪ ﻣﺠﻠﺴﻲ ﺩﺭ «ﺟﻠﺎﺀ ﺍﻟﻌﻴﻮﻥ» ﺍﻳﻦ ﺧﺒﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﻌﻀﻲ ﻛﺘﺐ ﻣﻌﺘﺒﺮﻩ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻛﻪ: ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﺍﺑﻦ ﺷﻬﺮ ﺁﺷﻮﺏ ﭼﻮﻥ ﺁﻥ ﻣﻠﻌﻮﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻃﻠﺎ ﺭﺍ ﻣﺼﺮﻑ ﻛﻨﺪ ﺩﻳﺪ ﺳﻨﮓ ﺳﻴﺎﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻳﻚ ﻃﺮﻑ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ: «ﻭ ﻟﺎ ﺗﺤﺴﺒﻦ ﺍﻟﻠﻪ ﻏﺎﻓﻠﺎ ﻋﻤﺎ ﻳﻌﻤﻞ ﺍﻟﻈﺎﻟﻤﻮﻥ» ﻭ ﺑﺮ ﺟﺎﻧﺐ ﺩﻳﮕﺮ: «ﻭ ﺳﻴﻌﻠﻢ ﺍﻟﺬﻳﻦ ﻇﻠﻤﻮﺍ ﺃﻱ ﻣﻨﻘﻠﺐ ﻳﻨﻘﻠﺒﻮﻥ» (جلاء العیون ص ۹۸۶)


نوع مطلب : مناسبتها، 
برچسب ها : اُسرا، شام، امام حسین علیه السلام، اهل بیت،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یزید ملعون نامه اى به ابن زیاد لعین نوشت كه: سرها و اسیران را به شام بفرست. چون نامه آن بدترین اشقیا به آن ولد الزّنا رسید، مخفر بن ثعلبه و به روایت دیگر زحر بن قیس را طلبید و سرهاى شهدا را به او داد و ابو بردة بن عوف و طارق بن ابى ظبیان را با گروهى از ملاعین اهل كوفه همراه او كرد و سرهاى آن سروران را به جانب شام روان كرد و حضرت امام زین العابدین علیه السّلام را غل در گردن مباركش گذاشت و مخدّرات عصمت و طهارت را به روش اسیران بر شتران سوار كرد و با شمر و جمعى از منافقان و مخالفان از عقب آن جماعت فرستاد تا به ایشان ملحق شدند.(1)

امام سجاد علیه السلام و زنان اهل البیت با چهارپایان خود به شام رفتند؛ زیرا كه مالها را غارت كرده بودند امّا چهارپایان را با ایشان گذارده بودند و شمر بن ذى الجوشن و مُخفّر بن ثَعْلَبه لعنة الله علیهم را بر ایشان مسلّط كردند و غُل سنگین بر گردن امام سجاد علیه السّلام نهادند. چنانكه دستهاى مباركش بر گردن بسته بودند. امام در راه به حمد خدا و تلاوت قرآن و استغفار مشغول بود و هرگز با هیچ كس سخن نگفت الاّ با زنان اهل البیت علیهماالسّلام.(2)

ﺳﻴﺪ ﺑﻦ ﻃﺎﻭﻭﺱ ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﺻﺎﺩﻕ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﺑﺎﻗﺮ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﺍﺯ ﭘﺪﺭﻡ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﻲ ﺑﻦ ﺍﻟﺤﺴﻴﻦ (ﻋﻠﻴﻬﻤﺎﺍﻟﺴﻠﺎﻡ) ﺍﺯ ﻛﻴﻔﻴﺖ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﻭ ﻧﺰﺩ ﻳﺰﻳﺪ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ، ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﻣﺮﺍ ﺑﺮ ﺷﺘﺮﻱ ﻟﻨﮓ، ﺑﺪﻭﻥ ﺭﻭﭘﻮﺵ ﻭ ﺟﻬﺎﺯ ﺳﻮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﻥ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﻭ ﻧﻴﺰﻩ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﺩﻭﺭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺣﺎﻃﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻫﺮﮔﺎﻩ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻣﻲ‌ﮔﺮﻳﺴﺖ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻴﺰﻩ ﻣﻲ‌ﻛﻮﺑﻴﺪﻧﺪ.(3)

منابع :
1- جلاء العیون ص ۹۷۹
2- منتهی الامال ۱/۹۷۰
3- بحار الانوار ۴۵/۱۵۴


نوع مطلب : امام حسین (ع)، 
برچسب ها : امام سجاد علیه السلام، اسیران، شام، اهل البیت، ﻧﻴﺰﻩ،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
خوان پنجم[1] زینب (س)، کربلاست. او خوب می‌داند این کاروان به کجا می‌رود. او بارها از زبان برادر شنیده است که این کاروان، ‌در خون لنگر می‌اندازد و در ساحل شهادت می‌آرامد و راهی را که برادر با سر می‌رود، خواهر با پا باید ادامه دهد؛ راهی که شهادت آغاز آن است و اسارت کمال‌ بخش آن. خوب می‌داند که ساحل فرات، دریای تشنگی است.

خوب می‌داند بوسه‌ گاه پیامبر، میزبان خنجر خواهد شد و در غروبی تلخ باغ نبوت، لگدمال پاییز می‌شود. خوب می‌داند که داغ‌ دار و بی‌ یار، پرستار بیماری تب‌دار و کودکانی سوگوار خواهد بود؛ با راهی نیمه‌ تمام که تا «شام» ‌بر شترانی لنگ و هم‌سفر دژخیمانی سیاه‌ دل، باید طی شود.و این همه را می‌داند و می‌ ماند در تمام این لحظه‌ های داغ و درد، بی‌اخمی بر جبین و تردیدی در «راه»، پا به پای شهادت می‌رود و شگفتا همراه برادر بر سر هر شهید حاضر می‌شود و تسلای خاطر برادر می‌ گردد. تنها در شهادت دو جگر گوشه‌ اش در خیمه می‌ ماند تا برادر را در هنگامه حمله پاره‌ های قلبش شرمنده نبیند. خوان ششم، کوفه است؛ با کوچه‌ هایی آشنا و فضایی که در آن هر صبحگاهی طنین‌ گرم اذان پدر، معطرش می‌ساخت، اینک میزبان 72 سر، 72 آفتاب و در تعبیر سیاه‌ اندیشان، 72 «خارجی»‌ است، در آستانه شهر همه به تماشا آمده‌ اند، زنان آراسته و پای‌ کوبان و شهر آذین بسته و آماده. زینب(س) از این خوان نیز به سلامت می‌گذرد، در حالی‌ که صدای شکستن استخوان غرور در زیر پتک فریادش، همه کوچه‌ پس‌ کوچه‌ های کوفه را پر کرده است.


نوع مطلب : مناسبتها، 
برچسب ها : زینب(س)، شام، امام سجاد(ع)، بوسه‌ گاه پیامبر، کربلا،
لینک های مرتبط :
امکانات جانبی