غریبانه می روی؛ می روی تا خاک، غم رفتنت را به دوش بکشد. دنیایی درد را با خود می بری. تو مادر پسرانی که در کمتر از یک روز، پرنده شدند. دامانت، خوابگاه روزهای تنهایی زینب بود. دست هایت، بوی حسنین را می دهد. تو آغاز عاشقانه ترین روزهای مادرانه بوده ای. خاک مرقدت، قدمگاه عاشقان شده است. کبوترها خاکت را برای شفا می برند.

غیر از تو، کدام زنی را می توانم سراغ بگیرم که زیر بار این همه داغ، آنی زانویش نلرزیده باشد؟! اشک روزهای تنهایی ات بیش از آنکه بوی باب الحوایج بدهد، بوی لب های تشنه حسین علیه السلام را می دهد؛ بوی بی قراری اسارت زینب، بوی دست های بریده قمر بنی هاشم. تو مادر زیباترین ماه شب چهاردهم دنیایی! چهار پسرت را قربانی کرده اند و تو شادمانی که سربلند از امتحان بیرون آمده ای. اسماعیل هایت را به قربانگاه فرستادی و کوچه را با اشک هایت پشت سرشان آب پاشی کردی و آه هایت بدرقه راهشان شد. دلشوره بازگشت کاروان سفر رفته،تابت کرده بود. عشق در ثانیه های بی قراری ات تپید و گل های معطر، عطر نفس های تو را شکوفه زدند. تمام غنچه ها نام تو را با شبنم بر گلبرگ هایشان نوشتند.


نمی دانم خدا تو را کی و کجا آفرید؛ ولی می دانم به بهشت نزدیک تر از فرشته هایی. نمی دانم خدا تو را در باغ های ازل آفرید یا روزهای اردیبهشتی بهشت؟

لبخند تو لبریز شادی شدند و نارنج ها، شبیه آفتاب درخشیدند. دست ها بوی دوستی گرفتند و خانه ها اندوه را فراموش کردند. وقتی قدم به خانه کوچک علی گذاشتی، زندگی یک بار دیگر لبخند زد و عشق، با مهربانی هم قدم شد و بهار، خزان باغچه را به دست بادهای رهگذر سپرد.

ماهی ها، دریا را برای ابرها سوغات بردند تا یاد صبوری تو را بر دشت های تشنه لب بگریند.

نام بلند تو را تمام درخت ها می دانند. تمام آب ها از شرم تو سال های سال لب تشنه گریسته اند.

اندوه تو را آینه آب ها کردند تا یادت در لحظه لحظه دریاها موج بزند. صدای رفتنت را تمام باران ها گریه کردند و ماهی ها مرثیه خواندند و گل های سرخ، از اندوه رفتنت پرپر شدند و درخت ها از خواب پریدند.

پرستوها، دوازده بند محتشم را به رفتنت گره زدند و بادها با نوای «عمان سامانی» هق هق کردند و تو با دنیا، آرام خداحافظی کردی؛ با اندوه خداحافظی کردی، با روزهای دوری و دلتنگی خداحافظی کردی و در ناگهانی از اتفاق، به شهیدانت سلام گفتی، به عزیزان دور از دستت سلام دادی، به خدا سلام دادی.

تمام آینه ها با تو خداحافظی کردند؛ با لبخندهایت که زیبایی های بی پایان بودند، خداحافظی کردی.

خداحافظ ای مادر زخم های بزرگ!

خداحافظ ای مادر کربلا! خداحافظ ای مادر کاروان اسیر! خداحافظ ای....!


عباس محمدی
منبع : مجله اشارات مرداد 1385، شماره 87.



طبقه بندی: مناسبتها، 
برچسب ها: ام البنین(س)، وفات، قمر بنی هاشم، کربلا، حسین علیه السلام، مادر کربلا،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 بهمن 1397 توسط عبرات
برای دیدن اندازه عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.در ارغوانی ترین غروب، کنار بیتوته ی قاصدک ها، آنجا که اشک هایم تنها و بی پناه، نگاه آخرش را به صلابه می کشید همانجا که دست های نیلوفرانه ات پنجه در پنجه ی رستاخیز فرو می برد...آرام سر به گریبان برده ام به غریبی. در اندیشه ی زورقی شکسته ام که یاریت نکرد در واپسین وداع میان طوفان بلا و عصیان. آنجا که بالهایی از جنس باران و شبنم، از جنس پولکِ ستارگان، را هدیه دادند به بزرگترین جانباز تاریخ.

میان نگاه خاکستری دشت، میان خار و خاشاک، اندوهِ نگاهی از جنس عشق را دیدم، اندوه و عشقِ توأمان که دیدار با معشوق آخرین هدف زمین اش شاید. من آن روز، آن سوی "علقمه" آن سوی شاهدِ تمام عطش تو، آن طرف تر از یک بغض، دستهایم را هاله ی صورتم کرده بودم.

آنجا که ندای سر دادی یا اباعبدالله ادرک اخاک سوختم از سوختنت آقا! شرحه شرحه، جگری را تاب نیاوردم تا ضعیف ترین بُعد نگاهم را با خامه ام به تصویر کشم. من تمام غریبی و شجاعتت و گداختن را آن زمان چشیدم که انتظار را در چشمان اهل حرم ، و نور چشمان" حسین (ع)" چونان مرغی بال و پر بسته دیدم بی قرار.

من بزرگترین صحنه ی با شکوه یک معنا را در انتهای زلال نگاهِ پر غرور او دیدم. به رویایی که در وصف هم نمی گنجید.آنگاه که ندای تو را حسین (ع) شنید با حمله ی سخت طومار لشکر در هم پیچید تا تو را برای آخرین بار هم که شده در آغوش بگیرید. یک سرود بودبا تمام هجاهای نخوانده. تمام زیرو بم های یک چنگ که چونان در سنگ شرر ساخت و گُر گرفت و از هم گسست.

من آن فوج فوج کبوتران بال و پر شکسته ای را نظاره گر بودم که تنی زخم برداشته از تمام غربت و شوق در افق، آن سوی سرخ ترین لاله های وحشی آرام، پرواز می کردند. من نگاهِ معصوم کودکانت را تعبیر کردم به آسودگی روزهایی که با دستهای کوچک و مهربانشان "فرات" را به بازی گرفته بودند کودکانه، تا ثانیه ای شادی میهمان قلبها و نفس هایشان باشد.

من آخرین وداع تو با  خورشید را تعبیر کردم به مهتابی ترین شبی که یگانگی را با هر ستاره ای تا صبح چشمک می زد و من با طلوع اولین آهِ تو بیدار شدم تا غفلت را با ایثار انگشت های مردانه ات، و سخاوت بوسه هایت را به گونه های بردارت حسین آشتی دهم.

من با دستهای تو پیمان بسته ام حضرت ماه که آسوده بر چشم های خیس قاصدک ها غنودی.من با "ام البنین" عهد کرده ام هیچ فاخته ای را از قاب پنجره ام پر ندهم تا از وجود بی وجود اشک های من قدری بیاشامد. من سوزناکی یک تاول ام، یک آبله در بغض یک نگاه.

آنسان که می دانم گلایه ای نکردی و شکوایه ای نه، که برای قطره ای، جرعه ای. گویند حتی حسرت خوردن یه قطره آب را هم تا ابد بر دل فرات گذاشتی. بی تو آب حرمت نداشت عطش آبروی عاشقان نبود و خاک اینهمه شوکت و اعتبار نمی یافت .

یاد تو التیام بخش زخم هاست . مرور تو ، مرور آیینه ی شکسته خداست که در آن زیبایی تکثیر شده است. فهم تو غریب است و کشف رازهای تو دشوار .هرچه نزدیکتر می شویم دور تر می شوی . هر چه تو را می فهمیم رازی تازه تر می گشایی و جلوه ای اندیشه سوزتر می نمایی .

"قمر بنی هاشم" بیهوده نگفته اند و ننامیده اند ! مهتابی که در قیرگون شب های پر از وهم و دهشت ناک همچون "سفیری" مهربان در کوچه های بنی هاشم می درخشید. من تمام آب های جهان را به نام نامی تو خواهم زد و به یادت هر روز بر آب اشک خواهم ریخت...

در پناه تو خواهم بیتوته کردن را یا "باب الحوائج"



م.حسرتی



طبقه بندی: دلگویه، 
برچسب ها: نگاه خاکستری، باب الحوائج، قمر بنی هاشم،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 دی 1390 توسط عبرات