تبلیغات
شُبیر علیه السلام - مطالب ابر کرامات
 
درباره وبلاگ


تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد

مدیر وبلاگ : عبرات
وقتی خداوند، برای هدایت بشر، «راهنما» فرستاد و برای تعیین راه و پیمودن مسیر، «حجّت» قرار داد، همه ابعاد را در نظر داشت.الگوهای مکتبی، الگوی همه جانبه امت برای راهیابی به کمال و خودسازی و بندگی‌اند. حسین بن علی علیه‌السلام نیز یکی از این اسوه‌ های کامل و الگوهای همه جانبه است و آنچه از حضرتش باید آموخت، نه تنها درس حماسه و جهاد و ظلم ستیزی، که درس عبودیت و سخاوت و جوانمردی و ارزش گرایی و تهجّد و انس با قرآن و تکریم انسان است.اینک، نگاهی به بخشی از ابعاد الگویی سالار شهیدان داریم، تا روشن گردد که شخصیت وی به بُعد شورآفرین و حماسی عاشورا و انگیزه آفرینی جهاد در کربلا خلاصه نمی‌شود. امروز، اگر آن باده جانبخش در ساغر دلمان نیست، می‌توان و باید از چشمه فیض دیگری شور و حال گرفت و «سیره حسینی» را چراغ راه قرار داد.در عصر بازسازی ایمانی و فرهنگی، توجه به ابعاد الگویی امام حسین علیه‌السلام ضروری است. آن حضرت، تنها در کربلا اسوه ما نیست؛ الگو بودنش تنها در زمینه حماسه و خون و شهادت هم نیست؛ حتّی در کربلا هم، فقط کربلای حماسه و جهاد نبود و اوج صحنه‌های آن روز جاویدان هم، تنها شهادت امام و یارانش نبود.

1. نماز، اوج بندگی
سالارما، حسین بن علی علیهماالسلام ، شب عاشورا برای انس با خدا و تهجّد و تلاوت قرآن و نماز، از دشمن مهلت گرفت. در گرماگرم نبرد عاشورا نیز، هنگام ظهر به نماز ایستاد تا به ما بیاموزد که جان بر سردین و خداجویی نهاده است. سعید بن عبداللّه حنفی، در آن لحظه، در برابر امام همچون سپر حفاظتی می‌ایستد، تا حسین بن علی علیهماالسلام ، آخرین نمازش را بخواند و با 13 تیر که بر پیکرش می‌نشیند، به شهادت می‌رسد.1


نوع مطلب : امام حسین (ع)، 
برچسب ها : سیدالشهداء(ع)، الگوی زندگی، هوای نفس، کرامات، نماز،
لینک های مرتبط :
آتش‌ گلستان شد
در هندوستان یاد و نام امام حسین (ع) منزلت ویژه‌ای دارد ،عده بسیار زیادی از بازرگانان و ثروتمندان هند از مذاهب مختلف اعتقاد فوق‌العاده‌ای به حضرت سیدالشهدا دارند و برای برکت اموالشان همه ساله مقداری از ثروت خود را نذر سوگواری آن حضرت می‌کنند. یکی از آنان هر ساله همراه سینه‌ زنان حرکت می‌ کرد و همراه با آنان بر سر و سینه می‌ زد، هنگامیکه آن مرد بازرگان از دنیا رفت بنا به رسوم مذهبی خودشان بدن او را در آتش می‌ سوزانیدند تا خاکستر بدن را دفن نمایند.اما با کمال تعجب و شگفتی دیدند آتش در دست راست و قسمتی از سینه‌ اش ابداً اثری نکرده است.پس بستگانش آن دو قطعه از بدن را به قبرستان شیعیان آوردند و گفتند:«این دو عضو از آن حسین شماست»... 1

التفات به زوّار حسینی
آقای سید عبدالرسول خادم در همین سفر اخیر تشرف حقیر در كربلا (14 رجب 88) نقل كرد از مرحوم سید عبدالحسین كلید دار حضرت سیدالشهداء علیه السّلام پدر كلیددار فعلی كه آن مرحوم اهل فضل و از خوبان بود. شبی در حرم مطهر می بیند عربی پابرهنه خون آلود، پای خونین و كثیف خود را به ضریح زده وعرض حال می كند. آن مرحوم او را نهیب می دهد و بالا خره امر می كند كه او را از حرم بیرون نمایند، در حال بیرون رفتن گفت یا حسین علیه السّلام من گمان می كردم این خانه توست معلوم شد خانه دیگری است . همان شب آن مرحوم در خواب می بیند آن حضرت روی منبر در صحن مقدس تشریف دارند در حالی كه ارواح مؤ منین در خدمت هستند حضرت از خدام خود شكایت می كند. كلیددار می ایستد و عرض می كند یا جداه ! مگر چه خلاف ادبی از ما صادر شده ؟

می فرماید امشب عزیزترین مهمان های مرا از حرم من با زجر بیرون كردی و من از تو راضی نیستم و خدا هم از تو راضی نیست مگر اینكه او را راضی كنی . عرض كرد یا جدا! او را نمی شناسم و نمی دانم كجاست ؟ فرمود الا ن در خان حسن پاشا (نزدیك خیمه گاه) خوابیده و به حرم ما هم خواهد آمد و او را با ما كاری بود كه انجام دادیم وآن شفای فرزند مفلوج اوست و فردا با قبیله اش می آیند آنها را استقبال كن . چون بیدار می شود با چند نفر از خدام می رود و آن غریب را در همانجایی كه فرموده بودند می یابد، دستش را می بوسد و با احترام به خانه خود می آورد و از او به خوبی پذیرایی می نماید. فردا هم به اتفاق سی نفر از خدام به استقبال می رود چون مقداری راه می رود می بیند جمعی شادی كنان می آیند و آن بچه مفولجی كه شفا یافته همراه آورده اند و به اتفاق به حرم مطهر مشرف می شوند. 2


نوع مطلب : امام حسین (ع)، 
برچسب ها : سیدالشهداء، کرامات، اتش، شیعیان، خداوند، نجف،
لینک های مرتبط :
حجة الاسلام والمسلمین آقای شیخ محمدرضا خورشیدی این قضیه را از آقای رضا منتظری ساکن بابل نقل کرده ‏اند:

روزی همراه با خانواده، از شهر خود (بابل) به تهران می‏ آمدیم. حدود 60 کیلومتری بابل، جاده‏ ی هراز (که تونل های متعدد شروع می‏ شود) در داخل تونل اول، سیم های برق ماشین اتصال پیدا کرد و آتش گرفت. فریاد و جیغ بچه‏ ها بلند شد که، ماشین آتش گرفت!

من دستم را در میان سیم ها که شعله‏ای از آتش شده بود، گذاشتم و سیمها را قطع کردم. دستم سوخت، ولی ماشین سالم ماند؛ اما با این کار از روشنایی چراغهای اتومبیل محروم ماندیم، و مهم این بود که اقلا حدود پانزده تا بیست تونل (که بعضی از آنها خیلی هم طولانی می‏ باشند) در پیش داشتیم. پسرم می‏گفت: بابا به بابل برگردیم و ماشین را تعمیر کنیم و بعد به سوی تهران حرکت کنیم. گفتم: من کارم این است که برای قمر بنی هاشم علیه‏السلام گوشت به فقرا می‏دهم و حتی بعضی همسایه‏ ها از من گله می‏کنند که چرا این گوشت نذری به ما نمی‏رسد؟ اینک دست توسل به دامن ایشان می‏زنم؛ از ابوالفضل علیه‏السلام چه دیدی؟

بگو: «یا اباالفضل!» و برویم.

باری به طرف تهران حرکت کردیم. توجه دارید که اتومبیل ما دیگر حتی یکی از چراغهای کوچک آن هم قابل روشن شدن نبود، چون کلیه‏ ی سیم های چراغ را برای اینکه آتش نگیرد، از باطری ماشین قطع کرده بودم و خاموش بودن چراغ در داخل تونل نیز صد در صد مساوی با تصادف است، زیرا داخل تونل در آن زمان که چهل سال قبل بود؛ تاریک محض بود. با این حال، به محض اینکه وارد تونل دوم شدیم با کمال تعجب دیدیم چراغ جلوی ماشین، مثل نورافکن داخل تونل را روشن کرده است!

از تونل که بیرون آمدیم، به پسرم گفتم: پیاده شو و چراغ را ببین! پیاده شد و گفت: چراغ خاموش است! دوباره حرکت کردیم و در تونل بعدی هم چراغ با روشنگری عجیب خود، به حیرت ما افزود! فهمیدم لطفی از جانب حضرت اباالفضل علیه‏السلام شده است.بدون شک و تردید به راه خود ادامه دادیم و خلاصه، داخل هر تونلی که می‏رسیدیم، چراغ با نوری خیره کننده فضا را روشن می‏کرد، ولی به مجرد اینکه از تونل بیرون آمدیم تلألؤ خود را از دست می‏داد، مثل اینکه ماشین چراغ ندارد! در اثر مشاهده‏ ی این صحنه‏ ی شگفت، حال عجیبی به من دست داده بود که نمی‏توانم توصیف کنم! ذوق زده شده بودم و مرتبا گریه می‏ کردم، تا بالاخره به تهران رسیدیم. طبعا می ‏بایستی سیم های سوخته را مرمت می‏کردم. با خود گفتم: اگر ماشین را نزد رفیقم که باطری ساز است ببرم، اول حرفی که میزند این است که: «من که به شما گفته بودم، با این ماشین مسافرت نکن!!» و این باعث شرمندگی من می‏ شود، لذا ماشین را در باطری سازی دیگری که مردی میان سال ولی غریبه بود (و بعدا فهمیدم که وی فردی ارمنی است) بردم.

به او گفتم: بیا یک نگاهی به ماشین بینداز! آمد و نگاهی انداخت و پس از دیدن ماشین، گفت: تمام سیم های ماشین سوخته است، و یک قطعه هم سیم ندارد که بشود یکی از چراغ های آن را روشن کرد! گفتم: ما یک ابوالفضل علیه‏السلام داریم که چراغ های این ماشین را، بدون داشتن سیم، و خودبخود، روشن می‏کرد!

ارمنی باطری ساز گفت: اگر ماشین ما موتور هم نداشته باشد، ابوالفضل علیه‏السلام آن را به راه می‏ اندازد و ماشین خراب هم نمی ‏شود! گفت: داخل تعمیرگاه من بیا و ببین روی آن صندوق پول چه نوشته است؟ گفتم: سواد ندارم. بالأخره بچه ‏ای را که آنجا بود، نزد صندوقی که در تعمیرگاه آن ارمنی بود بردم و او عبارت روی آن را خواند که نوشته بود: «شراکت با ابوالفضل علیه‏السلام»! تعجب من بیشتر شد و سر قضیه را از وی پرسیدم.

باطری ساز ارمنی گفت: من شوفر تریلی بودم، زمانی با زن و بچه ‏ام از سرازیری های پر پیچ و خم و بسیار خطرناک جاده‏ ی کندوان چالوس (که بعضی از قسمت های آن به جاده ‏ی مرگ مشهور شده است) پایین می‏ آمدم، که ناگاه پمپ باد ترمز، خالی کرد و ماشین، ترمز خود را از دست داد. مرگ را جلوی چشم خود دیدیم. برای نجات از مخمصه، مرتب فریاد زدیم یا عیسی بن مریم! فایده ‏ای نبخشید. یکدفعه خانم من گفت: یگو یا ابوالفضل مسلمانها! و من هم که از همه جا ناامید شده بودم صدا زدم: یا ابوالفضل مسلمانها! به محض اینکه ابوالفضل را صدا زدم، تریلی در لب دره‏ای متوقف شد.

این قضیه یعنی وضعیت توقف تریلی در کنار پرتگاه و عدم سقوط آن در دره، به قدری شگفت ‏آور بود که ماشین‏های بعدی متوقف می‏ شدند و راه بندان شد. راننده‏ ها می‏گفتند: چون ماشین ترمز ندارد، لذا برای حرکت کردن باید آن را بکسل کنیم، اما یکدفعه پسری دوازده ساله جلو آمد و گفت: من الان این ماشین را درست می‏کنم! دستی به چرخ ماشین زد (با اینکه جواب کردن ترمز هیچ ربطی به چرخ ماشین ندارد) و به من گفت: ماشین را روشن کن و برو! و سپس به طور ناگهانی در پیش جمعیت ناپدید شد! من پشت فرمان نشستم و ترمز را امتحان کردم و دیدم سالم است! حرکت کردیم و به تهران آمدیم!

از همان زمان با اینکه مسلمان نشده‏ ام، اما بیمه‏ ی شراکت با حضرت ابوالفضل علیه‏السلام هستم، پس از مدتی تریلی را فروختم و اکنون سالهاست که به باطری سازی ماشین اشتغال دارم و وضع اقتصادیم خوب است.

این صندوقی که در مغازه ‏ام می‏ بینی برای آن است که هر چه درآمد دارم، نصف می‏کنم! نصف آن را برای خود برمی‏دارم و نصف دیگر را در این صندوق می‏ریزم. وقتی ایام عاشورا فرا می‏ رسد، این صندوق را خالی می‏کنم و همه‏ ی پولها را به امامزاده زید علیه ‏السلام که در شمیران است می‏برم و به متولی آن جا می‏دهم تا برای حضرت ابوالفضل علیه‏السلام خرج شود.

پی نوشت :
چهره ی درخشان،ج1،ص526.



نوع مطلب : امام حسین (ع)، 
برچسب ها : حضرت عباس(ع)، شراکت، کرامات،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
امکانات جانبی