تبلیغات
شُبیر علیه السلام - مطالب ابر کشتی نجات

امام حسین علیه‏السلام می‏فرماید: هنگامی نزد رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله ‏و سلم رفتم که اُبَیّ بن کعب نزد آن حضرت بود. رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله ‏و سلم به من فرمود: «مَرْحَباً بِکَ یا اَباعَبْدِاللّهِ یا زَیْنَ السَّماواتِ وَالاَرْضِ؛ خوش آمدی ای اباعبداللّه! ای زینت آسمان‏ها و زمین!»

اُبَیّ گفت: ای رسول خدا! چگونه فرد دیگری غیر از شما، زیور آسمان‏ها و زمین است؟

فرمود: سوگند به خدایی که مرا بحق، به پیامبری برانگیخت! حسین بن علی در آسمان‏ها بزرگوارتر است تا در زمین. سمت راست عرش خدای عزّوجلّ نوشته است: «مصباح هُدی و سفینة نجاة...؛ (حسین) چراغ هدایت و کشتی نجات است. امامِ خیر، برکت، عزّت، فخر، دانش و ذخیره است.».

منیع: کمال الدین ، صدوق ، ج 1 ، ص 269 - 264.


،
نوشته شده در تاریخ جمعه 1 دی 1396 توسط عبرات
نیمه شب بود و ابرهای سیاه روی ماه را پوشانده بودند. موجهای بلند با صدای وهم انگیز خود در دل دریای ظلمانی پیچ و تاب می خوردند. کشتی بزرگ بی محابا دل امواج را می شکافت و راه خود را باز می کرد. در قسمت جلوی کشتی مردی سبزپوش ایستاده بود که چراغی در دست داشت. چراغ را بالای سرش گرفته بود و روبرو را نگاه می کرد. پرتوهای درخشنده چراغ، تا دور دستهای نگاه مرد را روشن ساخته بود. در این هنگام جزیره ای بسیار کوچک پدیدار شد.ناخدای سبزپوش کشتی را به سمت ساحل جزیره هدایت کرد. پسرک مفلوجی که در ساحل بود با دیدن کشتی و سرنشین سبزپوش و چراغ به دست آن ذوق زده شد. می خواست حرکت کند اما نتوانست. خودش را روی زمین کشید. با ست شنهای ساحل را چنگ می زد اما تلاشش بی نتیجه بود. مرد سبزپوش پیاده شد. دست پسرک را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد. هر دو به سمت کشتی رفتند و سوار شدند. پسرک روی عرشه ایستاد و ناگهان با شگفتی به پاهای خود خیره شد.

حرم اباعبدالله شلوغ بود. سید عبدالحسین کلیددار حرم در میان زوار حرکت می کرد و نگاهش جمعیت را دور می زد. ناگاه چشمش به عربی بیابانی افتاد که کنار ضریح ایستاده بود و پاهای برهنه، کثیف و خونین خود را به ضریح می زد و عرض حال می کرد. سید نزدیک رفت. کنار عرب ایستاد و با عصبانیت گفت:

- چکار می کنی مرد؟ چرا پای خون آلود و نجس خود را به ضریح مبارک می زنی؟

عرب نگاهی به سید انداخت و بدون آنکه چیزی بگوید دوباره به کار خود ادامه داد. سید که از کوره در رفته بود و فریادزنان خدام حرم را صدا کرد. خدام که آمدند به عرب اشاره کرد و گفت:

- این بنده خدا را از حرم بیرون ببرید.

خدام بازوهای مرد را گرفته و او را از ضریح دور کردند. عرب بیابانی نگاهی به ضریح انداخت و نگاهی به سید. ناله کنان گفت:

- یا حسین من گمان می کردم اینجا خانه توست اما معلوم شد خانه دیگری است.

آن شب سید پس از قفل کردن دربهای حرم به خانه رفت و چون خوابید در خواب دید در صحن مقدس است و امام حسین(ع) روی منبر هستند. در اطراف آن حضرت، ارواح مؤمنان حضور داشتند. در این هنگام امام فرمود:

- از خادمان خود شکایت دارم. سید نزدیک رفت و گفت:

- یا جدا مگر چه خلاف ادبی از ما صادر شده است؟

- امشب عزیزترین مهمان مرا از حرم بیرون کردی. من از تو راضی نیستم و خدا هم از تو راضی نیست مگر اینکه آن عرب بیابانی را راضی کنی.

- یا جدا او را نمی شناسم و نمی دانم الآن کجاست.


،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 خرداد 1395 توسط عبرات

کلیه حقوق این وبلاگ برای شبیر محفوظ است و هر گونه کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز است